‏نمایش پست‌ها با برچسب از دیگران / From others. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از دیگران / From others. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۰

Parisienne Moonlight

4.28.2011

I feel I know you
I don’t know how
I don’t know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn’t be
You tried to see inside of me
And now I’m leaving you
I don’t want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel …
To feel …

Postscript:  http://www.youtube.com/watch?v=-hH1zutgUGk

چهارشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۰

از گریستن نهراسیم- نوشته ای از مسیح علینژاد

از گریستن نهراسیم
***
زن لیبیایی مقابل دوربین ها فریاد می زد که به او تجاوز شده است، صدایش در گوش جهان پیچید و بیشتر از صدای آن همه انسان که کشته شدند، انگار گریه های او قذافی را رسوای جهان کرد....برایش گریه می کنم، همپایش گریه می کنم....

مرد سوریه ای را با صورتی خونین روی زمین می کشند و من میان آن همه کلمات عربی هیچ نمی فهمم اما برایش گریه می کنم، همپایشان گریه می کنم....

بعد از خواندن مصاحبه ی مادر دستفروش تونسی که خود را آتش زده بود و شد دلیلِ خیزشِ خاورمیانه، در خود گریه می کنم وقتی پیرزن می گوید خوشحال است از اینکه مرگ فرزندش موجب انقلاب و بیداری در خاورمیانه شده است....

بعد از هر مصاحبه با خانواده ای که عزیزش را در کهریزک، کفِ خیابان، بر چوبه ی دار و یا در شب سور و بزمِ آخرین چهارشنبه ی سال و در جای جای جای ایران انگار کشته اند گریه می کنم وقتی که او مجبور است مو به مو در مصاحبه اش شرح دهد زخم هایی که دیده است و یا از جنازه ای که هیچگاه تحویل نگرفته است...

همیشه بعد از هر مصاحبه پر از اضطراب می شوم که مبادا نا امن شوند، وقتی برادر صانع ژاله بعد از مصاحبه با صدای آمریکا دستگیر شد، ترسیدم از اینکه اگر مصاحبه اش با من بود، چقدر باید فشار را تحمل می کردم و چقدر باید گریه می کردم.....خلاصه دلیل برای گریه آنقدر زیاد است که گاهی بی دلیل هم گریه می کنم. با دیدن یک گربه ای که می شلد، با دیدن پیرزنی که زیادی قوز کرده است، هر چیزی به سادگی آب خوردن می تواند اشکم را در بیاورد. بیماری است، افسردگی است، هر چه است روزی دست کم چند وعده می نشینم یک دلِ سیر گریه می کنم و فکر می کنم حال خیلی ها مثل حال من است .....به اندازه ی تمام دریاهای خاورمیانه اشک ریخته ایم این سال و هنوز هم هوای خانه و خاور سنگین است انگار.

با صورتی که کج و معوج و زشت شده است از گریه و از ابهتِ مادرانه هم به شدت کاسته است می گویم: دو دقیقه، فقط دو دقیقه فرصت بدی توپ توپ می شوم....

ـ توپ توپی، چون بلدی گریه کنی، به گلدونِ گلی که برایت خریدم کمی آب بده، قول می دهم حال تو و حال آن گلی که یک هفته به آن آب نداده ای یکجا خوب می شود، اصلا هر وقت گریه داشتی برو پای گلدون و ببار....

...و این اولین هدیه و تنها هدیه ای است که از پسرکِ همه ی رویاهایم گرفته ام. یا من مادری نیمه بوده ام یا کسی نبود که به او یاد بدهد باید گاهی برای مادر، سنگ خیابان باشد یا برگ افتاده بر زمین را به عنوان هدیه به خانه آورد؛ ببین چه معجزه می کند....

حالا هر وقت گریه دارم، هر وقت بغض دارم، هر وقت بی قرارم یاد این می افتم که باید به این گلِ زیبا که عضو جدید خانه ی دو نفره ی ماست هم آبی برسانم که نخشکد....گریه هم طراوتِ جان من است، از گریستن نهراسیم گاهی آرام برخویش و در خویش بباریم تا روحمان زلال و تازه شود. آنچه باید رخت بربندد گریه های آلوده به ریایی پای منبر و مناره است اما بر راز اندوهِ برآمده از غم و دردِ صادقانه، بر گریستِن با خود و در خویش خرده نباید گرفت، جهان هیچگاه خالی از درد نمی شود که خالی از اشک بخواهیم اش. خنده و گریه به یک اندازه قابل ستایش اند و زیبا چنان که آب و آتش.

و سید علی صالحی انگار ما را تکرار می کند در کلمه به کلمه ی این شعر:

از خانه که می آیی تحملی طولانی بیاور

یه دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است....

پی نوشت:
حسین پناهی نازنین در اول کتابی که از او به هدیه دارم نوشته است:

به دختری با موهای وزوزی که زود گریه می کند، زود می خندد و همیشه از کفش هایش ناراضی است.

دوشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۹

آنسوی تسلیم

در دامن یک دشت
در تنگنا بودیم
و میانِ دیوارِ دشمنان.
از همه جانب، از تنگناها و معابر، از قله ها و یالهای سنگی،
گیاهِ زره بر تن کینه می رویید.
زمینِ دشت، سنگی بود
و نقب زدن ممکن نبود
و پریدن، بی بال
رویای فرش سلیمان نیز، دیگر شفا نبود.
ما نگین بودیم
در حلقه ی دشمنان خویش. «آه ای نگین سلیمان...»
گفتیم: تاس بریزیم تا یکی از ما به امید گریز، پیغام و مدد، به سپاه دشمن زند.
برای مردن نوبت گرفتیم.
یکی طاس ریخت، جفت یک آمد؛ اما هنوز نگفته بودیم که چه بیاید تا کسی راهی این سفر مرگ شود.
خندیدیم، تلخ، و گفتیم: هر کس جفت یک بیاورد او سفر خواهد کرد.
آنکه بار نخستین جفت یک آورده بود خویشتن را در امان می دید.
می گفت: یک بار کمتر از دوبار است. راستی که پیامبر شده بود.
طاس ریخت و باز جفت یک آمد.
گفت که این قضا و قدر بود.
و گفتیم: ای دوست، طاس ریختن جز قضا و قدر نیست.
گفت: ولی شما با قضا همدست شدید.
راست می گفت. باور کردیم. لیک نمی دانستیم که چرا راست می گوید.
در تنگنا بودیم.
اما دوست، دوست است و مرگ، سخت.
یکی مان گفت که تا دم صبح طاس بریزیم.
آنکه بیشتر بود تن به سفر دهد.
پذیرفتیم.
شنوایی داشتیم.
طاس ریختیم. شب پر از ستاره بود و شعله ی آتش دشمنان از همه سو در دیدگان ما.
یکی اعداد را می نوشت، یکی باز می رسید و یکی نظاره می کرد.
دیگر زمان را از یاد بردیم ــ و مکان را
و روزگارمان را.
طاس ریختن، شماره کردن، باز رسیدن و نظاره کردن: این حدیث زندگی ما بود
باری گفتیم که از جمع اعداد با خبر شویم.
هر سه مساوی بودیم و صبح بود و آفتاب بود و روشنایی معطر روز.
سر برداشته بودیم که روز را ببینیم، دیدیم که فرمانروای دشمنان
بر فراز سر ما ایستاده است. گفت: بریزید! هنوز زمان باقی است.
گفتیم: عهد ما تا طلوع آفتاب بود.
خندید: امان می دهم. من یکی از شما سه تن را می خواهم.
و گرداگرد ما در پهنه ی دشت سواران دشمن ایستاده بودند؛ چون مرگ، خاموش و چون تقدیر، به ظاهر نیرومند.
ــ تا صلات ظهر در امان هستید. بریزید!
گفتیم که این دیگر جنگ نیست، بازی با "تسلیم" است.
و باز گرم شدیم و فرمانروای دشمنان ناظر بود.
چون آفتاب به میان آسمان رسید یکی از سوارانش را خواند و گفت:
از جمع اعداد هر یک مرا آگاه کن!
سوار، می شمرد و ما نگاه می کردیم به مرگ که در مکمن تصور ما می خندید.
از جمع اعداد هر یک مرا آگاه کن!
سوار گفت: هر سه یکی است.
فرمانروا فریاد زد: شما تزویر می کنید.
من برای یکی طاس خواهم ریخت.
آنکه خسته تر بود خفت و روز شب شد و شب صبح.
شمردیم، یکی بودیم.
فرمانروا به دستهای ما نگریست و به دستهای خویش.
ــ شما با قضا همدست شده اید.
دو تن از سوارانش را خواند و گفت: ما سه تن بجای شما سه تن. من فقط یکی از شما را می خواهم.
و ما گفتیم: این دیگر تقدیر نیست. آن سوی تسلیم است.
سواران، یک یک خود را آزمودند.
روزها شب شد، ماهها سال ــ و قرون به گدایی سالها آمد.
زرهِ گیاهانِ کینه پوسید
و ما هنوز در بند مانده بودیم.
برای ما طاس می ریختند. برای ما بازی می کردند و از جانب ما با سرنوشت سخن می گفتند.
دیگر حتی اندیشه ای نبود
نه گریز
نه پیغام
نه مدد
اجساد همه ی مردگان، همه ی سواران و همه ی اسبان
اجساد تمامی گیاهان کینه پوسیده، بر آن پهندشت، به تسلط بر زندگان می اندیشیدند.
ما بازی نمی کردیم
ما هر سه مرگ می خواستیم
و ما ــ پوسیده بودیم.
قرن ها بود که زنده زنده پوسیده بودیم.

نادر ابراهیمی

جمعه، تیر ۰۴، ۱۳۸۹

ادراک خداوند

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
به قدر ایمان تو کار گشا می شود
و بقدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

بی برادران را برادر می شود
بی همسرمانگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
نا امیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
وزبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

بپرهیزید

از ناجوان مردی ها
ناراستی ها
نامردی ها

چنین کنید تا ببینید که خداوند

چگونه بر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب ، با کودکانتان تاب می خورد
و در دکان شما کفه ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از ازندگی چه می خواهید

که در خدایی " خدا" یافت نمی شود؟
که به شیطان پناه می برید
که در عشق یافت نمی شود؟
که به نفرت پناه می برید
که در سلامت یافت نمی شود؟
که با خلاف پناه می برید
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید!؟

از سخنان ملاصدرای شیرازی
 
 

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۹

قسمتی از دست نوشته‌های مهاتما گاندی


مدت ها بود که می خواستم این متن رو در وبلاگم بذارم. الان بالاخره دارم می ذارم. میگذارم برای اینکه هر از گاهی نگاهی بهش بندازم محض یاد آوری...

 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.

پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۸

3.4.2010- 1:19 am
I've read a sentence of Albert Einstein which feed my brain for couple of minutes; I enjoyd it:
"What really intrests me is whether God has another choice in the creation of the world".

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸

a point about love


"there is no such thing as love. there are only proofs of love".

(the Dreamers, a movie by Bernardo Bertolucci)

1.18.2010

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸

سخنی از مصدق

گفتگوی شادروان دکتر مصدق با آندره بریسو، خبرنگار فرانسوی در 15 ژوئیه 1951 

مصدق به من گفت: در مورد ملی کردن نفت رودرروی انگلیسی ها قرار گرفته است و گفتگویش با هریمن، رئیس جمهور آمریکا و جنگ سازمان های جاسوسی علیه ایران را پیش کشید.
پس از لحظاتی افزود: من پیر شده ام. فکر نمیکنم به سن هشتاد برسم (در آن زمان 71 ساله بود و 87 سال عمر کرد). شاید هرگز نتوانم به آنچه برای کشورم آرزو میکنم جامه عمل بپوشانم ولی مطمئنم دیگران خواهند آمد، که پس از من این کار ها را به انجام خواهند رسانید. آنها امپریالیست ها و شوروی ها را بیرون خواهند کرد. شاه را یا از بین میبرند و یا اخراج میکنند. او با این که نرم خوست، آرزوی بزرگش این است که جای کورش را بگیرد و همه کاره مملکت شود. فکر نمیکنم حزب توده قادر به گرفتن و حفظ قدرت باشد. همینطور ارتش را توانا برای بر خاستن و بر پایی یک نظام دیکتاتوری نمی بینم. امیدوارم سر کرده های شیعه قصد جدی برای ورود به عرصه سیاست نداشته باشند. اگر چنین شود، ایران در آستانه وضعیت فاجعه آمیزی قرار خواهد گرفت که در بدوآن همسایگان ایران (عراق، سوریه و اردن) را در حالت جنگی با ما قرار میدهد. من واقعا از این تشکیلات مذهبی هراس دارم. درست است که ما مسلمان هستیم، ولی در واقع عرب نیستیم و رودرروی سنی ها قرار داریم. بدین ترتیب تشکیلات آخوند های شیعه با آن سلسله مراتب و امکانات اگر به قدرت دست یابد، ما در داخل مواجه با انقلابی خونین خواهیم شد و در خارج باید نتایج جهاد علیه عراق و اردن و سوریه را تحمل کنیم.. فکر نمیکنم مصر و حتا اسرائیل مداخله کنند. به هر حال اگر این فرض آخری تحقق پیدا کند، یک آیت اللهی وارد عرصه میشود و نهضتی مالامال از نفرت علیه غرب و حتا ضد یهود و در دشمنی با عرب های سنی راه خواهد انداخت و ای بسا که خیابان ها جای جسد و خون خواهد شد.