‏نمایش پست‌ها با برچسب خوشی ها / Pleasures. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خوشی ها / Pleasures. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۱

...

16March2012

... عشق... سخت ترین چیز عالمه...

شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰

بیسکوییت درونم داره تموم میشه


3March2012
بیسکوییت درونم داره تموم میشه. بدون اینکه استفاده ای ازش کرده باشم. یه قسمتش گاز خورده و خرده هاش هم هنوز این پایینه. اون طرفش رو هم که توی چایی زدن و نخوردن و خمیرش افتاده پایین. دیگه چیز زیادی ازش نمونده. همه اش به اندازه ی یکی دو گاز دیگه. آدمها چقدر زود و سریع تحلیل می رن. خورده میشه روحشون. نابود میشن.
تحلیل رفتم. نه تدریجی. که به یکباره. خودم خواستم. خودم ماجراجویی کردم. الان هم پای لرزش هستم. دیگه اشک هم ندارم. همه ی زندگیم فقط بغض شده و سوختن...

O Fortuna (Chorus) (O Fortune)

O FortunaO Fortune,
velut lunalike the moon
statu variabilis,you are changeable,
semper crescisever waxing
aut decrescis;and waning;
vita detestabilishateful life
nunc obduratfirst oppresses
et tunc curatand then soothes
ludo mentis aciem,as fancy takes it;
egestatem,poverty
potestatemand power
dissolvit ut glaciem.it melts them like ice.
Sors immanisFate - monstrous
et inanis,and empty,
rota tu volubilis,you whirling wheel,
status malus,you are malevolent,
vana saluswell-being is vain
semper dissolubilis,and always fades to nothing,
obumbratashadowed
et velataand veiled
michi quoque niteris;you plague me too;
nunc per ludumnow through the game
dorsum nudumI bring my bare back
fero tui sceleris.to your villainy.
Sors salutisFate is against me
et virtutisin health
michi nunc contraria,and virtue,
est affectusdriven on
et defectusand weighted down,
semper in angaria.always enslaved.
Hac in horaSo at this hour
sine morawithout delay
corde pulsum tangite;pluck the vibrating strings;
quod per sortemsince Fate
sternit fortem,strikes down the strong man,
mecum omnes plangite!everyone weep with me!

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۰

12.25.2011

حالم بده. دلم نوشتن می خواد. دلم خوندن می خواد. دلم تنهایی می خواد.
دلم حرف زدن نمی خواد. دلم شادی نمی خواد. دلم غم می خواد. دلم یه موسیقی محزون، مثل همین پیانو و ارکسترای شوپن، می خواد.

سه‌شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۰

آدمی پرنده ای است ...

آدمی پرنده ای است
که هر کجا که پر کشد برای او وطن شود
سرنوشت برگ ندارد آدمی
که چون از بلند شاخه اش جدا شود
پایمال عابران کوچه ها شود!!!
 پی نوشت:  
یه شعر دیگه هم هست که میگه:
آدمی پرنده نیست
که هر کجا که پر کشد برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ چو از بلند شاخه اش جدا شود
پایمال عابران کوچه ها شود

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰

چرا تصمیم گرفتم زن بگیرم؟


10Nov2011




حکایت عجیبی است. آخه چرا باید یک نفر بخواد زن بگیره؟ کیه که ندونه زن گرفتن یعنی سرآغاز رشته ی عریض و طویل مشکلات عجیب و غریب. از مشکلات تو با مادر زنت، و زنت با مادر شوهرش که بگذریم، زن گرفتن مسئولیت میاره. باید مواظب اخلاق و رفتارت با زنت، پدر زنت، مادر زنت (بخصوص!)، دایی ها و خاله ها و عموها و عمه ها و زن دایی ها و زن عموها و... زنت باشی وگرنه قشقرقی بپا میشه اون سرش ناپیدا. تازه خرج زندگی هم که بدون بچه سه برابر و با بچه n برابر میشه. البته شاید از وسط به بعدش خوب بشه (تازه اون هم شاید)، ولی گفتگو نداره که اوایلش فقط دردسره. (یعنی الان حکایت من شد حکایت اون میرزا بنویسی که وقتی کتابتش رو برای طرف خوند، یارو زد تو سرش گفت یعنی من اینقدر بدختم و خودم نمی دونستم؟). بگذریم.
همه چیز خیلی ساده شروع شد و من هم آدمی نیستم که به سادگی از کنار حوادث ساده ی زندگیم بگذرم. یعنی، درسته که مثلا آفتاب هر روز صبح درمیاد و شب هم که  میشه در میره، ولی همین اتفاق هر روزه، هر روزش یه درس و مشق جدید داره که می تونه مسیر زندگی رو عوض کنه. باور کنید. مسائل پیچیده اصولا آدمیزاد رو به جاهای سرراست زندگی نمی رسونه. اتفاقات ساده ی روزانه هست که تکلیف زندگی ها رو مشخص می کنه. میگید نه، بروید و یک بار دیگه خوب فیلم "به همین سادگی" رضا میرکریمی رو ببینید. اونوقت شاید قبل از اینکه سرتون به سنگ بخوره بفهمید دارم چی میگم.
باری، گفتم که همه چیز خیلی ساده شروع شد؛ از یه رستوران. یه شب که با بچه ها رفته بودیم برای شام، همینجور که داشتم یک لقمه آیام بریانی می گذاشتم توی دهنم و با بچه ها گرم گفت و شنود و خنده بودیم، یک آن به ذهنم رسید که اگر من الان اینجا نبودم چه می شد؟ نه اینکه من یک جای دیگری باشم. بلکه یعنی اگر من نبودم در این جمع، این جمع باز هم اینطور می خندید و شاد بود؟ اصلا کسی میگفت فلانی کو؟ یا مثلا حیف که فلانی نیست. یا چه میدونم... هر چیزی که التیام روح خسته ی من بشه؟! دیدم که نه. اگر من هم اینجا نبودم هیچ چیزی عوض نمی شد. هیچ چیزی از هویت این لحظه و این مکان تعلق و وابستگی ای به من نداره.
اونجا بود که دلم گرفت. یعنی خیلی دلم می خواست بتونم باور کنم این جمع با من یا بدون من دو حال متفاوت می داشت. ولی این دروغ محضه. این جمع چه با من و چه بی من همین بود. گور بابای فلانی (که من باشم) هم کرده.  خوششون باشه، ما که بخیل نیستیم.  و تازه، نبینبد رفیقتون یک بار بهتون زنگ می زنه که بیا بریم سینما. خب اگر بگید "نمی تونم بیام، ممنون" فکر می کنید چیزی عوض میشه؟! رفیقتون اگر خیلی رفیق باشه میگه حیف شد. اگر میومد خوش می گذشت. بعدش یک آهی می کشه یا نمی کشه و سرش رو میذاره پایین و میره سینما. همین! ولی فکرش رو بکنید که چه میشه اگر یک نفر باشه که وقتی گفتی "نمی تونم بیام، ممنون" اون هم بگه پس من هم نمیرم. میذارم یه وقت دیگه تا با هم بریم، چون اصلا اگر تو نباشی سینما معنی نداره (جیگر). یعنی می دونید چیه؟ می خواستم یکی به خودم اهمیت بده و محیط برای اون در ازای من تعریف بشه نه من در ازای محیط. جایی برای اون خوب باشه که من درش هستم نه چون همه در اینجا دور هم هستیم، من هم هستم. یکی که بهم اهمیت بده.
البته، تا اینجای ماجرا فقط دلتنگی بود و هنوز فکر زن گرفتن به سرم نزده بود. ولی همانجا بود که یاد دختر بچه ای افتادم که چند روز پیش از اون در یک رستوران دیده بودم. با باباش بود و هر دومون در دو طرف یکی از اون میزهای عمومی نشسته بودیم. اول من  بهش نگاه کردم. بی حوصله بودم و اومده بودم تند تند یه فست فود بخورم و راهم رو بگیرم و برم. خپله بود با رنگ سبزه ای که کمی هم به سیاهی میزد. با یه گردن کوتاه که زیر غب غبش قایم شده بود و موهای سیاه و مرتبش هم اصلا به لباسهای ارزون قیمتش جور در نمی اومد. من بهش خیره شده بودم ولی اون منو به فلانش هم به حساب نیاورد. یعنی می دونید چطوریه، بچه ها تنها موجوداتی هستن که اصلا براشون مهم نیست بهشون خیره شدی. دو سه باری نگاهشون با نگاهت یکی میشه ولی اصلا انگار نه انگار! تا وقتی که خودشون نخواهند به تو توجه کنند، خودت رو جلوشون حلق آویز هم کنی باز اصلا انگار نه انگار. من هم برای چند لحظه ای براندازش کردم ولی از بی محلی اون، نگاه سرخورده ام رو دوباره کشیدم روی میز.
بعد یکدفعه شروع کرد باهام صحبت کردن با زبون مالایی. ولی مالایی زبون سومی هست که من هنوز یاد نگرفتم (و احتمالا هم یاد نخواهم گرفت!). مسلما اون هم با این سن و سالش زبون اول و دوم من را بلد نیست. به همین خاطر و هم بخاطر اینکه تلافی کارش رو که منو به فلانش هم حساب نکرده بود در آورده باشم (آخه من آدم بزرگم!)، بجای اینکه حرف بزنم با اشاره (مثل کرو لال ها) بهش حالی کردم من نمی شنوم. و چیزی که برام تعجب انگیز بود اینکه اون اصلا تعجب نکرد. چهره اش رو در هم نکشید وابروهاش رو اخمو نکرد. در عوض شروع کرد با شکلک با من حرف زدن. کارش اینقدر معصومانه بود که احساس کردم واقعا داره به من توجه می کنه و این من هستم که برایش مهمم. اصلا بگذارید اینجوری بگم؛ فرض کنید همین کار رو با یه نفر آدم بزرگ انجام می دادم. شک نکنید که روش رو می کرد اونطرف و قصه تموم بود.  چون من در مرکز نبودم بلکه برای اون آدم بزرگ خودش در مرکز بود. برای همین هم وقتی می دید نمی تونم حرف بزنم بیخیالم میشد. ولی با اون بچه قضیه فرق داره. من در مرکز توجهش هستم به همین خاطر هم وقتی با زبون نتونست ارتباط برقرار کنه شروع کرد به شکلک در آوردن! اونجا بود که فهمیدم من هم چقدر دلم یه توجه این شکلی می خواد. یعنی به قول کتاب کافه پیانو (درسته که از نویسنده اش خوشم نمیاد ولی این که دلیل نمیشه یه قطعه ی قشنگ از کتاب رو اینجا نیارم!):
"هر مردی؛ یک وقتی می رسد به اینجا که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی دهد و خودش هم نمی فهمد که این دگرگونی از کجا آب می خورد. معنی روشن و خودمانی یک چنین وضعیتی این است که طرف، دلش یک بغل گرم می خواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فاحشه و تک پران و مثل آن هم پیش نمی رود. فقط یک زن و آن هم مال خود خودت؛ دوباره ردیفت می کند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به جنون و دیوانگی هم بکشد. "

چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۰

من یک مطرود اجتماعم هستم


16Feb2011
20July2011
من یک مطرود اجتماعم هستم. کسیکه نه به خاطر کارهای بدی که می کند، که بخاطر اینکه کارهایی می کند که همه به نوعی به آن اعتقاد دارند مطرود گشته است. نه اینکه بایکوت شده باشد؛ خیر. اتفاقا خیلی هم او را تحویل می گیرند. اما اینها همه تا پای گور است. درون گور تنهای تنهاست. نه دوستی، نه یاوری. حتی دشمنی هم در آنجا ندارد. آنجا جایی است که فراموش شده است. حتی نزد نزدیک ترین دوستانش. خاک، سردی می آورد. من هم فراموش خواهم شد. برای همه. در این گوری که خودم با پنجه هایم برای خویش می کنم تنها منم و خدایم. ایمانم، هوایی است که تنفس می کنم. بدون آن خوراک موریانه ها خواهم شد. دوست دارم روی سنگ قبرم چه بنویسند؟! می خواهم بنویسند این گور کسی است که به جماعت ایمان داشت و برایش بسیار بسیار احترام قائل بود ولی بدون توقع. ولی اینرا اینطور بنویسند: "اینجا گور کسی است که برای جماعت احترام قائل بود نه اهمیت". اینقدر از توده در فرارم که دوست دارم سر گورم هم نیایند. ترجیح می دهم گورم بوستانی از علف باشد تا سنگ سیاه با گلاب شسته ای. از داد و بیدادهای جماعت خسته ام. لااقل بگذارید در گورم آسایش یابم. جنازه ام برای شما. چه در زندگی و چه در مرگ. روحم را ولی برای خودم بگذارید.
من یک مطرود اجتماعم هستم. من مطرود اجتماعی هستم که تا مرا تا پای گورم بدرقه می کنند ولی در باقی مسیر تنهایم می گذارند. اینها که می گویم صرفا گله گذاری است برای اینکه کمی سر دلم سبک شود. خب من هم آدمم و ظرفیتم پر می شود. باید جایی ناله کنم تا کمی سبک شوم. ولی فقط گله گذاری است. برای همین هم می نویسم. به کسی نمی گویم تا حتی حوصله ی کسی را سر نبرم. می گفتم؛ یعنی گله میکردم؛ از اینکه کار از فرد به توده که می رسد چقدر عجیب و غریب می شود. نظام های سیاسی برای این بوجود آمده اند که بشر را در مسیر سعادت یاور باشند. این تشکیل چه به جبر تاریخ و طبعیت بوده باشد یا به اختیار بشر، ولی تغییر آن به دست بشر بوده است. وگرنه این همه تغییر به خود نمی دید. این همه انقلاب و اصلاح و اعتراض از همین جاها پدید آمده. ولی چگونه است که وقتی اقلیتی پیشقدم می شود برای اصلاح فساد سیستمی، توده همراهی نمی کند؟ خوب منتظر می ماند تا بگیرند و بزنند و بکشند و... تا توده بخواهد بیدار شود. و اجازه می دهند آن نظام سیاسی این اقلیت را له کند. نه برای اینکه دزدند یا غارتگرند یا فاسدند. برای اینکه اقلیتی هستند که اکثریت فقط تا پای گور با آنهایند. به نظام سیاسی که با آن مبارزه می کنم کاری ندارم. برایم قابل درک است که او برای بقای خویش می کوشد. ولی از توده دلگیرم. بغض دارم. برای این است که می گویم بر قبرم بنویسند "اینجا گور کسی است که برای جماعت احترام قائل بود نه اهمیت".
من یک مطرود اجتماعم هستم. نه اینکه اینرا تازه فهمیده باشم. مدت هاست که می دانم. و گفتم که. اینها فقط گله گذاری است. وگرنه بسیار هم خوشحالم که در گورم تنهایم. تنهایی گورم را دوست دارم. گور باید هم شخصی باشد. چراکه به دیگران ارتباطی ندارد که سرپنجه هایم خونی شده. از بس که زمین را کنده ام برای حفر این گوری که قرار است جایش هم بعدها معلوم نشود. اگر قرار بود گورم را هم با کسی شریک شوم، خودم را می سوزاندم. دیگر در گورم هم، نمی توانم همراه بودن با این توده را تحمل کنم. اصلا خوبی گور همین است که شخصی است. نه تو به گورهای دیگران کاری داری و نه آنها به مال تو. گور تنها جایی است که از آن وقتی که می فهمی محل آسایش آینده ات است، می توانی تمام تلاشت را روی آن قرار بدهی تا هر چه بهتر بسازیش. هر جور دوست داری. شخصی شخصی. به توده هم کاری نداشته باشی. جماعت عالمین آن طرف دنیا هستند و تو اینطرف. گور تو برای کسی اهمیتی ندارد که بخواهد در کارت دخالت کند. گور شخصی ترین جای دنیاست.
من یک مطرود اجتماعم هستم. و گورم تنها جایی است که برایم مانده. تنها جایی که می توانم خلوت کنم. که امید دارم آنکه در میان جمع با من همراه نمی شود، اینجا دستم را بگیرد. بر من ظاهر شود. حرفم را بشنود. برایش گریه کنم. در بغلش بخوابم. دست مهربانیش را بر سرم بکشد. به دردهایم گوش بدهد. برایم غصه بخورد. دلش برایم بسوزد. کاری را بکند که هیچکدام از این توده نتوانست و نخواست در حقم بکند. این توده برای من ارزشی قائل نیست. من نیز به آن اهمیت نمی دهم. تنها احترامش میکنم. آنهم فقط بخاطر کسیکه می خواهم در گورم کنارم باشد. توده را نمی خواهم. فقط خودم مرا کفایت می کند. فقط او مرا کفایت می کند. برای این است که می گویم بر قبرم بنویسند "اینجا گور کسی است که برای جماعت احترام قائل بود نه اهمیت". 
کاریکاتور از مانا نیستانی

دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۰

آهستگی

27Jun2011

صبح دکمه ی آسانسور رو که زدم، به نرده ها تکیه دادم و منتظر بودم. از اون بالا یه آقایی رو دیدم با موی کوتاه وزوزی، یه صورت خپله و چشمای پف کرده که هر دقیقه یک خمیازه ی عمیق می کشید و پاهاش هم موقع راه رفتن از زمین جدا نمیشد. شکمش هم حدود بیست سانتی از خط فرضی که نوک دماغش رو به شست پاهاش وصل می کنه پیش تر بود. یه بچه ی کوچیک هم همراهش بود. از اون نق نقوهایی که هی دستاشون رو از بدنشون آویزون می کنند و خودشون رو از باباشون. یه بچه ی خپله که صدای نق نق هاش تا اینجا، طبقه ی دهم بالا می اومد. توی آساسنور فکر می کردم یعنی منم قراره در آینده اینقدر چندش آور بشم؟! بشم یه خیک چربی که با سرش پول در می آره و با شکم و زیر شکمش خرج می کنه؟
شب که بر می گشتم در همون آسانسور یک آقای دیگه ای هم در آسانسور بود. دستش بچه اش هم تو دستش. با لبخندی به هم سلام کردیم. خیلی استوار بود و پر انرژی. از اونهایی که نق های یک بچه ی مفو رو می تونه تا یک ساعت تمام با آرامش تحمل کنه (البته بچه اش اصلا مفو نبود، خیلی هم خوب و شیرین بود). از اونایی که در بحرانهای کاری وقتی همه چیز به غایت خراب میشه، بعد از یه نفس عمیق با یک لبخند حاکی از اطمینان بر میگرده تا کار رو دوباره درست کنه. از اونایی که شب اون بحران کاری وقتی بر میگرده خونه عاشقانه ترین بوسه رو به عنوان سلام به همسرش میده. آسانسور در طبقه ی ششم وایساد و تکونش منو دوباره به خودم آورد. باز هم با لبخندی شادتر از اولی بدرقه اش کردم. اگه اون چیزی که از مخیله ام گذشته بود وصف دقیق زندگی این مرد نبود، می تونست چیزی باشه که خودم می خوام باشم. که می خوام به قول کوندرا زندگی رو با "آهستگی" پیش ببرم.

قمارباز

21Jun2011
به قمار بازی که تا آخرین شاهی ته جیبش رو هم باخته محبت نکنید. آزاری هم بهش نرسونید. چون نه توان اینو داره که در مقابل مشت های شما گارد بگیره ( و نه اصلا می خواد که گارد بگیره) و نه از شدت بدبختی معنی محبت شما رو درک میکنه. برای اون همه چیز فلاکت باره و تنها چیزی که در ذهنش جریان داره ( نه مشت ها و نه محبت ها، که) قمار بعدی است...

پی نوشت: طرح نوشتن یه داستان کوتاه رو بر اساس این نوشته دارم.

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۰

عشق

18Jun2011

یک ملت ارزش فدا کردن جانی را دارد
و یک نفر ارزش فدا کردن ملتی را...

می توانم آنقدر عاشق ملتم باشی که جانم را فدایش کنم
و آنقدر عاشق کسی که ملتم را فدایش کنم...

من جانم را فدای ملتم می کنم و و ملتم را فدای چشمان تو...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

17may2011
فهمیدن و تحمل کردن بعضی چیزها خیلی سخته.......

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

مرد و ماه

خداوند که او را می آفرید طنابی به دستش داد و گفت: آن ماه است. با کشیدن این طناب او خواهد مرد. مرد، برای خاطر روشنایی ماه، هیچگاه طناب را نکشید. نمی دانست که با مردن ماه خورشید زاده خواهد شد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۰

تهوع


5.9.2011
چه لزومی داره خودم رو خوشحال نشون بدم وقتی که واقعا نیستم؟ چه لزومی داره نشون بدم آدم های اطرافم برام مهمن وقتی که واقعا نیستن؟ لعنتی ها دست از سرم بردارید. بگذارید دمی به حال خودم باشم. از شما هیچ ثمری غیر از درد و رنج مضاعف به من نرسیده. هر وقت که بهتون فکر کردم چشمم تر شده از سنگینی که بر دلم بار کردید. بسه دیگه. کافیه. رهام کنید. برای یک روز. برای یک ساعت. نه ، حتی برای یک دقیقه. تنهام بذارید. نمی خوام دیگه بهانه ها و توجیه های مسخره ی شما رو بشنوم و مجبور باشم سر تکون بدم و لبخند بزنم. ای کاش می تونستم سرتون رو بکوبم به دیوار بگم اینم جواب من به دلایل خزعبل شما. خوبه؟ شیر فهم شدید؟ اصلا چرا خفه خون نمی گیرید. مگه مجبورید این همه مهملات ببافید به هم. فقط کافیه خفه شید و بذارید من کارم رو بکنم. حتی اینقدر آدم نیستید که کمی سنگینی دلتون رو تحمل کنید. حتی اون رو هم برای خوتون نگه نمی دارید. عادت کردید نکبت های دلتون رو بار دل بقیه کنید و بعد یه نفس راحت بکشید مثل قبل به زندگی سگیتون ادامه بدید. از همتون متنفرم. حالم ازتون به هم می خوره. دوست دارم روی صورتتون بالا بیارم تا بفهمید این کثافت هایی که روی دل مردم بار می کنید چه بوی تعفنی داره. دوست دارم یبار بوش به دماغتون بخوره تا بفمید از درون چقدر متعفن شدید و چشم هاتون رو بروش بستید. افسوس که نمی خوام چنین کنم. نمی خوام مثل شما ها بشم و دردهام رو روی دل بقیه سوار کنم. افسوس که ترجیح می دم با بغضی اونها رو قورت بدم تا در ته دلم ته نشین بشن. هنوز خیلی جا برای تعفن جات شما دارم. بگید. خودتون رو توجیه کنید که من هنوز می تونم تعفنات شما رو قورت بدم.
خدایا... چه کنم... حداقل تو منو کمی بیشتر تحویل بگیر... باور کن خواسته ی زیادی نیست داشتن کسی که فقط اشک هام رو از روی گونه هام پاک کنه...

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰

رنج

4.29.2011
دوست دارم نماز بخوانم تا به خدا بگویم چقدر از رنجی که انسانها می کشند خسته ام...
دوست دارم به انسانها بگویم اگر شما می خواهید می توانید کور و کر باشید... ولی من می بینم، می شنوم و با آن درد می کشم...
انسانها را دوست دارم. به همین روست که از رنجی که بر هم تحمیل می کنند خسته ام... اگر مسیح گفته باشد من تمام رنج بشریت را بر دوش خواهم کشید... به او حق میدهم که چنین کرده باشد...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۰

نوشتن برای نوشتن

4.26.2011


سیگاری آتش زده ام و مشغول نوشتن شده ام. فقط می خواهم بنویسم. درباره ی هرچیزی. حتی خود همین سیگاری که قبل از شروع کردن به نوشتن آتش زده ام. بله سیگار. دیگر معتقد نیستم سیگار چیز بدی است. گاه گداری خیلی هم بدرد بخور می شود. یعنی همه چیز همینطور است. نه همیشه خوب است و نه همیشه بد. بُعد زمان در اتفاق افتادن پدیده ها شاید حتی از سه بعد مکان هم مهمتر باشد. چسبیدن به عقیده ای یا نظری و عاری کردن آن از تسلط بعد زمان، دیوانگی است. آری حتی به همین حد دیوانگی که گفتم با همین شدت و اصرار. سیگار هم همینطور است. مثل مشروب و آبجو و قلیون و دیسکو. الان می گویم اینها رو در حالت عادی نمی پسندم. ولی خب گاهی هم هست که بهشان نیاز پیدا می کنی. مثل آن شبی که 7 نخ سیگار پشت سر هم کشیدم. و نمی دانم بجای کشیدن آن هفت نخ سیگار چکار دیگری می توانستم بکنم.  

باز فراموش کردم از چه می خواستم بگویم. باید کاغذ و قلمی کنار دستم بگذارم و تیترها و رئوس را یادداشت کنم تا بعد بتوانم درباره ی آنها بنویسم. اصلا بگذار درباره ی همین بگویم. اینکه چرا باید کاغذ و قلمی کنار دستم بگذارم تا تیترها و رئوس را روی آن بنویسم. آخر در آن واحد روی بیش از یک کار نمی توانم تمرکز کنم. البته الان دارم سعی می کنم بهترش کنم. پیشرفت هایی هم داشته ام. و بیشتر پیشرفتم مرهون همین است که باور نمی کنم روی بیش از یک کار نتوانم تمرکز کنم. هر گاه اراده کرده ام توانسته ام. مثل این می ماند که مغزم به من می گوید من خیلی توانایی ها دارم که ازشان استفاده نمی کنم چون تو از من نمی خواهی. بخواه تا به تو نشان دهم چه کارها که می توانم انجام دهم. و بعد قهقهه ی بلندی می زند از مستی قدرتش.

آهان و یک چیز دیگر. چیزی که چندروزی است در تکاپوی نوشتنش هستم پیش از آنکه باز فراموشش کنم و مشغول کند و کاو در هزارتوی ذهنم شوم تا باز بیابمش. می خواهم بگویم بدجور سر چندراهی های زندگی مانده ام. این را رها کن. نمی خواهم درباره اش صحبت کنم. بجایش این را بگویم که "سرشار از شور زندگی" شده ام این روزها. آخر نمی دانم از کجا به دلم برات شده که عاقبت به خیر نخواهم شد. یعنی گمان نمی کنم که این زندگی طبیعیم چندان دوام داشته باشد. به جایی خواهم رسید که پر از درد و رنج جان فرسا خواهد بود. نمی دانم. شاید هم اصلا اینطور نشود. گفتم که، فقط اینطور به دلم برات شده است. ولی یک مزیت فوق العاده دارد. زندگی را برایم بینهایت زیبا کرده است. مثل این است که به من گفته اند چند روز دیگر وقتت تمام است. هر چه می خواهی در همین مدت انجام بده. و اصلا مگر واقعیت زندگی غیر از این است؟ منظورم این است که فارغ از اینکه من عاقبت به خیر بشوم یا نشوم، بالاخره یک روز باید بمیرم. حالا با رنج جان فرسا یا بدون آن. ولی بالاخره باید اینجا را ترک گویم. به همین خاطر است که پر از شور زندگی شده ام. مثل کسی که مخدرهای روان گردان مصرف می کند. عنبیه ی چشمم بر روی جهان بازتر شده. مغزم از رخوت درآمده. دنیا به چشمم روشنتر شده است. نا امید نیستم. مایوس نیستم. نا شکر نیستم. سعی می کنم با تمام وجود از زندگی لذت ببرم. از خوب لباس پوشیدن خوشم می آید. عاشق رقصم. موسیقی جاز و تکنو را بیش از پیش دوست می دارم. با همه مهربانم و ادا و اطوار آدم ها رو وقعی نمی گذارم.

و یک چیز دیگر. ساعات مطالعه ام را افزایش داده ام. خیلی دوست دارم قبل از اینکه زمان عاقبت نه به خیریم فرا رسد به آرزویم برسم. خیلی وقت است آرزو دارم معتاد کتاب شوم. یعنی اگر روزی چیزی نخوانم احساس بدی داشته باشم. اینبار جهدم را جمع تر کرده ام. سعی می کنم همیشه چیزی همراهم باشد برای خواندن. هر شب قبل از خواب اینقدر می خوانم تا چشم هایم سنگین شود.

آخرین چیزی که می خواهم بگویم از دنیان درونم است. خیلی وقت است که گاه و بیگاه سری به این دنیایم می زنم. یعنی راستش خودم هم نمی دانم اولین باری که پا به آن گذاشتم کی بود. ولی تا آنجا که یادم است، اوایل خیلی شفاف نبود. یعنی مثل این بود که در فضایی معلق بوده باشم. یا در ژله ای. بعدتر ها شفاف تر شد. مثل بیابانی بود فراخ که من وسط آن ایستاده بودم. کران نداشت. فقط تپه های کوتاه بود. الان هم هنوز همانجایم. ولی یک چیز را تغییر داده ام. دارم آنجا برج و بارو بنا می کنم. درست مثل ساختمان های واقعی. هربار که می روم بیشتر می سازم. و چه لذت بخش است. دنیایی است فراخِ فراخ که هیچ مزاحمی در آن نیست. اصلا هم محدودیت های اینجا را ندارد که یک متر ساختمان به اندازه ی پول خون پدرت باشد. هر چه بخواهی در هر ابعادی و با هر شکلی می توانی بسازی. کاملا مقهور اختیارم است. خلاصه اینکه آنجا خیلی خوش می گذرد. حداقل از این دنیای آدمیان بهتر است. اگر بتوانم توازنی بین بودنم در هر دو این جهانها بسازم معرکه می شود. تا ببینم که چه شود.

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

قمار

17apr2011

قمار کردم و باختم. به همین سادگیه. بفهم. من قمار رو باختم.
من قمار باز خوبی نیستم. اینم به همین سادگیه. از اول زندگیم همین مزخرفی بودم که الان هم هستم. یه بازنده!

جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۰

دوچرخه

3.25.2011
بیخود نمیگن آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره. البته خیلی هم جو گیری نبود. بالاخره باید شروع می کردم. ولی شاید نه اینطور. با یه کوله پشتی شش کیلویی. و یه شکم پراز ناشتا. و نه وقتیکه با دنده ها بلد نیستی کار کنی. همین جوری ها میشه که کنار پیاده رو ولو میشی و بالا میاری هر چی رو خورده بودی. درس اول اینکه هیچوقت با شکم پر سوار دوچرخه نشو. حداقل نه با یک عالم بار و چرخ های کم باد. اون هم در مسیری که بیشترش سربالایی باشه.
چند وقتی میشه که صبح ها زودتر از خواب بیدار میشم. علتش رو فهمیدم. دمای کولر رو که بیشتر کنی؛ یعنی بجای 25 بزرای روی 26، کلی در بیدار شدنت توفیر ایجاد می کنه. مثل همیشه یه صبحانه مفصل. حوصله دوش گرفتن نداشتم. موهات که بلند بشه، خشک شدنشون هم میشه مصیبت عظمایی برای خودش. اینقدر که از دوش صبح گاهی پشیمونت می کنه. دوچرخه رو برداشتم با آسانسور بردم پایین. یعنی دم در آسانسور که رسیدم خودش باز شد و کارگر میانسالی که راهروها رو تمیز می کنه اومد بیرون. افسوس که زبون همو نمی فهمیم وگرنه بهش می گفتم که لبخندهاش رو به اندازه های لبخندهای یک مادر دوست دارم.
درس دوم اینه که پدال ها رو نباید برعکس بچرخونی چون زنجیر رو در میبره. ولی خوشبختانه جا زدن زنجیرش کار ساده ای بود. جاش انداختم و یه دوری در خود مجتمع زدم و بعد حرکت کردم به سمت دانشگاه. اول مسیر سرپایینی بود و کلی حال داد. اوایل صبح و جنگل و پرنده و باقیش رو دیگه خودتون بخونید. خوب بود تا اینکه به سربالاییش رسیدم. بیشتر مسیر همینجوریه. شیب نسبتا تندی داره. سربالایی رو که تموم کردم دیدم دیگه نمی کشم. فشارم افتاده. همونجا زدم کنار و روی پیاده رو به یه صندوق تقسیم برق تکیه دادم و پاهام رو کشیدم. حالم واقعا بد بود. به شدت احساس می کردم می خوام بالا بیارم ولی نمی دونم چرا سعی می کردم جلو خودم رو بگیرم. یعنی با اینکه می دونستم بالا آوردن راه علاجم هست ولی زور بیخود می زدم. تا اینکه همونجا بالا آوردم. روی پیاده رو. اصلا خوشم نیومد که پیاده رو گثیف کردم. ولی خب با بارون اول شسته میشه!
مرده ی اعتماد به نفس خودم هستم. از وسط های راه دستم اومده بود که اینجوری نمی شه. منتها بیخیالش نشدم. القصه اینکه بعد کمی که حالم جا اومد، دوباره راه افتادم. در دانشگاه هم سر یه ایستگاه اتوبوس ایستادم و نفسی چاق کردم. گمونم یه چرت کوچیک هم زدم همونجا. خوابم تو دستمه!  و بعد هم رفتم دانشکده. دوچرخه رو همونجا به یه میله قفل کردم. آبی به سر و صورتم زدم . یه کوکا خریدم. شنیده بودم برای حال و روزکسانی مثل من خوبه.
شاید دوچرخه رو بزارم فعلا دانشگاه بمونه. نمی دونم. ولی بیخیال دوچرخه سواری نمی شم.

پنجشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۹

زندگی

گفت: زندگی در زمین جریان دارد. پس برای زندگی کردن روی زمین باش.
گفتم؛ هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟        من در میان جمع و دلم جای دیگرست

جمعه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۹

کلمه


من نمی دانم و درک نمی کنم که چرا انسانها به دنبال خارق العاده ها در جهان طبیعت میگردند. با بهتی سفیهانه به طبیعت می نگرند در حالیکه عالیترین معجزات و خارق ترین عادات در "کلمه" هاست. و براستی چه چیز برتر از "کلمه" است؟