‏نمایش پست‌ها با برچسب من و شازده / me and prience. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب من و شازده / me and prience. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

بخش دوم: ماندن


بله، می گفتم... حدود یک ساعتی را که از بیداری من تا شازده فاصله بود، خشکم زده بود و به او خیره می نگریستم. یعنی البته، کار دیگری هم نمی توانستم انجام دهم. با خودم می گفتم اگر قرار است پایان کار فراق باشد، بی صدا بمانم که هم او بیشتر بخوابد و هم من بیشتر فرصت دیدن او را داشته باشم. تا زمانی که شازده از خواب بیدار شد، من همین جور به او خیره مانده بودم و افکار مشوّشی در مغزم وول می خورد. هر طور که بود، این یک ساعت هم گذشت... .
صندلی ام را کنار تخت آوردم و نشستم؛ همچون مادری خیال آسوده شده که فرزندش به تازگی تبی سخت را پشت سر گذارده. نمی دانم منتظر چه بودم ولی به گمانم دیگر دوست داشتم بیدار شود. هر چند که خودم هرگز او را بیدار نمی کردم ولی دوست داشتم بیدار شود و به انتظارم پایان دهد. بیدار شود و حرفی بزند، خنده ای بکند. بگوید چگونه شده است که دوباره این طرف ها، روی زمین گذرش افتاده. بگوید که...
زمان از دستم در رفته بود و غرق در افکارم فقط او را می نگریستم. آنقدر غرقه بودم که حتی متوجه بیدار شدنش هم نشدم. یعنی بیدار شدنش را دیدم ولی ارسال این اثر به مغزم در روند تحلیل و تفکر مغزم اثری نگذاشت. مثل وقتی که غرق خواندن کتابی یا دیدن فیلمی می شوی و دوستی، مادری یا برادری صدایت می کند. صدایش را می شنوی ولی مغزت تحلیلی برای آن ارائه نمی دهد و در نتیجه واکنشی هم نشان نمی دهی. بیدار شدن شازده هم اینگونه بود برایم. دیدم ولی متوجه آن نشدم؛ تا اینکه با صدای شازده به خود آمدم؛ "سلام".
چشمانش را که باز کرده بود، متوجه من شده و سلام کرده بود. با صدایش به خود آمدم. همانطور که خیره به او نگاه می کردم، تکانی خوردم ولی جوابش را ندادم. مثل این بود که دهانم قفل شده است. فکم خشک شده و زبانم برای چرخیدن در دهانم زیادی سنگین بود. نتوانستم جواب سلامش را بدهم. شازده با کمک دستان کوچکش بلند شد و روی تخت نشست. سرش را تکانی داد و گفت: "گفتم سلام". اینبار به هر زحمتی که بود زبانم را چرخشی دادم و با صدای خشکی که لبریز از تعجب بود گفتم: "سلام".
خوشبختانه سلام کردن من بهانه ی سخن گفتن شازده شد و چند دقیقه ای تنها او سخن گفت و من هم فرصتی پیدا کردم که خودم را جمع و جور کنم. بی مقدمه شروع کرد به گفتن آن چیزهایی که می خواستم بدانم. انگار که افکارم را خوانده باشد، توضیح داد که دم صبح بوده که رسیده. گفت که از پنجره تو آمده چون که در شهر ها ترجیح می دهد از راه هوایی استفاده کند چه با این همه خیابان و علامت و ماشین و ... پیدا کردن نشانی ها از راه زمینی خیلی سخت است. و راست هم می گفت؛ هر چند که متاسفانه امکانش برای ما انسانها مهیا نیست و مجبوریم با همان شلوغی های ساخت خودمان بسازیم و اگر پایمان به آسمان مثل زمین باز شود، شلوغی را به هوا نیز خواهیم برد. گفت پیدا کردن نشانی...پس یعنی اینکه... . این نکته را در آن موقع درنیافتم ولی خودش پس از مدتی توضیح داد. من هم بعداً ماجرا را خواهم گفت. نمی خواهم الان رشته ی کلام از دستم در برود. فقط این را بگویم که بعدترها دریافتم مسافرت های دریایی اش را زیر آبی می آید و با ماهی ها. وقتی نیاز به اکسیژن نداشته باشی، خیلی خوب می توانی از زیبایی های کف دریاها و اقیانوسها لذت ببری. و مسیرهای بیابانی را هم از روی زمین. و با پا یا شتری. وقتی نیازی به آب نداری و نمی دانی تشنگی چیست، چرا کیف قدم زدن بر شن ها را از دست بدهی؟! اقیانوسها و دریا همچون انسانهای عمیق هستند. وقتی از بالا و از بیرون به آنها می نگری، چیز زیادی نمی بینی ولی همین که به درونشان فرو بروی، جهان عظیم و عجیبی خواهی دید.
بلی، گفت که طرف های صبح رسیده و از پنجره آمده و همانگونه که از قبل می دانسته، هر چقدر تکانم داده افاقه نکرده است و چون خسته بوده و از طرفی هم نمی خواسته خواب مرا خراب کند، از دوستان پرنده اش خداحافظی کرده و همانجا کنارم خوابیده. البته او این چیزها را با تفصیل بیشتری شرح داد ولی الان نه آنها را دقیقاً به خاطر می آورم و نه لزومی برای گفتن آنها می بینم. به هر روی، اینها را گفت و در آخر هم معذرت خواهی که بی اجازه وارد شده و بی اجازه خود را مهمان کرده و خوابیده. البته این معذرت خواهی را جوری گفت که ساختگی و تعارفی بودنش کاملاً هویدا بود و معلوم بود که برای کارهایش نیازی به معذرت خواهی نمی بیند. در این بین من هم تلاشم را کردم که به جنب و جوش درآیم و البته نتیجه هم داد چراکه بالاخره زبانم باز شد. به او گفتم که اصلاً احتیاج به عذر خواهی نیست و اینجا اتاق خودش است و مرا بسیار خشنود کرده با آمدنش و... . که او هم گفت همه ی اینها را می داند و فقط محض تعارف معذرتی خواسته و اینکه مرا خیلی خوب می شناسد و بله، واقعاً به من افتخار داده و ... و بعد بلند بلند شروع کرد به خندیدن. از آن خنده هایی که احتمالاً شما هم می شناسید. این رفتار خودمانی و اآن قهقهه ی بلند یخ چهره ی مرا هم آب کرد و من هم لبخندی زدم. و راستی، گفت که مرا خوب می شناسد...پس یعنی...ممکن است برای ماندن آمده باشد؟ ...
می گفتم که... همانطور که داشت می خندید از تخت پایین آمد و گشتی در اتاق زد و گفت که چه اتاق به هم ریخته ی زیبایی دارم و باز هم خندید. من هم دوست داشتم به این دوست تازه ی خودمانی چیزی بگویم...گفتم که اگر گرسنه است می توانم بساط ناشتا را فراهم کنم که گفت احتیاجی به غذا ندارد. گفتم اگر بخواهد می تواند دوش آبگرمی بگیرد و خستگی سفر را در کند که گفت احتیاجی به دوش ندارد و سپس آهی کشید و ادامه داد که خستگی سفرش اینجوری ها در نمی آید. گفتم که می تواند لباسش را عوض کند و بجای آن لباس قدیمی عجیب و آن شال کمر (که ستاره ای به ته آن آویزان بود) و آن شنل قرمز یک لباس امروزی تر به تن کند. اینرا که گفتم باز قهقهه ای سر داد و گفت اتفاقاً چون من از لباس او خوشم می آید آنرا پوشیده و بهرحال اگر من بخواهم چیز دیگری خواهد پوشید ولی مطمئن است که من همین لباس را بیشتر می پسندم و براستی هم همینطور بود. لباسش زیبا بود و من هم فقط محظ اینکه چیزی گفته باشم آنها آن خزعبلات را به زبان آوردم وگرنه از لباسش خیلی هم خوشم می آمد. گفت که اینقدر گیج بازی در نیاورم و حرف های عجیب و غریب نزنم! که گفتم آخر شوکه شده ام و چیز دیگری به ذهنم نمی آید و هر چه هست خودش بگوید و جریان را تعریف کند و من هم گوش می دهم. خوشبختانه قبول کرد و شروع کرد به گفتن. مستقیم رفت سر اصل مطلب. دقیقاً همان گونه که همیشه می خواسته ام. بدون چیدن یک سلسله ی عریض و طویل از مقدمات بی ربط برای دو خط نتیجه گیری. فقط همان دو خط نتیجه گیری را گفت.
گفت که از این به بعد مهمان است. مهمان که نه، خیلی نزدیکتر از آن. و همیشه و همه جا همراهم خواهد آمد جز مواقعی که من نخواهم یا او نخواهد یا از هم قهر کرده باشیم. گفت که خلاصه، جواب سوالی که در ذهن دارم، اینکه آیا او می ماند یا نه، این است که بعله، آمده است که بماند! و اگر سوالی دارم بپرسم. و اینکه می داند چه سوالی دارم ولی چون می داند چرا می خواهم این سوال را بپرسم، می گذارد بگویم.
توضیحاتش به همین کوتاهی بود و روشنی. و بله، سوالی داشتم که فقط محض گفتن چیزی می خواستم بپرسم. سوال بی ربطم را پرسیدم. پرسیدم  که چرا از همین اول حرف از قهر می زند. که گفت خوب چون قهر هم پیش می آید و اینکه جنگ اول به از صلح آخر و از آلان گفته باشد که من باید برای آشتی اول منت کشی کنم و بالاخره شازده ای گفته اند و غروری و چیزی. و باز قهقهه ای.
باز گفتم که اگر قرار است همه جا همراهم بیاید، مجبور خواهم شد برای همه توضیحات کلان بدهم که این آقا کوچولو کیست و چیست و با من چه می کند. همانطور که داشت می خندید قهقهه ی بلندی سر داد و گفت که عجب گیج می زنم و چه دو ریالی کج و کوله ای دارم و چطور هنوز نفهمیده ام. نفهمیده ام که او ساخته و پرداخته ی ذهن خودم است و آمده چون من می خواسته ام که بیاید و کسی جز من او را نمی بیند چون من نمی خواهم که ببیند و آب و غذا نیاز ندارد چون من نمی خواهم نیاز داشته باشد و او بخشی از وجودم است که تشکیل شده از احساساتم و همیشه هم بوده لیکن اکنون شکل بودنش تغییر کرده. و باز قهقهه ای که عجب گیجی هستم و خوب شد این چیزها را به او گفته ام. شازده این را هم گفت که حواسم را خوب جمع کنم سوتی ندهم جلوی دیگران چراکه در این گونه وقت ها فقط اوست که حرف میزند و چون دیگران او را نمی بینند، من باید حواسم را جمع کنم که نه به او نگاه کنم و نه جوابش را بدهم وگرنه پاک خودم را اسباب خنده خواهم کرد. دیدم که چه راست می گوید. در همان حال، تصویری را تجسم کردم که شازده پشت سر خانم متشخصی ایستاده و مدام حرف می زند و نمی گذارد صحبت های آن خانم متشخص را متوجه شوم و من هم قاطی می کنم و به شازده بلند می گویم "خفه شو"! و آن خانم متشخص هم که شازده را نمی بیند، ابتدا کمی سکوت می کند و تعجب و بعد به من می گوید؛ "الدنگ!" و راهش را با ناراحتی می کشد و می رود. بلند زدم زیر خنده. دیگر یخم کاملاً آب شده بود. شازده کمی با تعجب نگاهم کرد. همانطور که می خندیدم گفتم که قرار نیست او بتواند تمام افکارم را بخواند و من اینطور می خواهم. اول کمی دلخور شد ولی وقتی برایش توضیح دادم که اینجوری بهتر می توانیم صحبت کنیم و صحبت کردن در حالیکه او همه ی افکار و کلمات مرا می داند بی معنی است، او هم پذیرفت. و وقتی داستان خانم متشخّص را برایش تعریف کردم، هر دو با هم کلی خندیدیم و او گفت؛ "جان، می بینی چه کلکی به دستت دادم!". دیگر کلی با هم رفیق شده بودیم.
خلاصه اینکه او ماند و همچنان هم که مشغول نگارش این سطور هستم، کنارم نشسته است. به داستان خانم متشخص که رسیدیم باز هر دو خنده مان گرفته. البته خوشبختانه تابحال چنین سوتی نداده ام. شازده همچنان کنارم است؛ با هم فیلم می بینیم، کتاب می خوانیم، چیز می نویسیم، بیرون می رویم، گردش می کنیم، می خندیم، ضدحال می خوریم، صحبت می کنیم، بحث می کنیم، قهر می کنیم و.... قصد داریم برخی اتفاقات مشترکمان را اینجا بنویسیم. خوب البته نمی دانم فعل جمله را درست استفاده کرده ام یا نه، چون به هر حال فقط این من هستم که می نویسم ولی از طرفی شازده هم هست. ما هر دو یک نفریم و هر یک، نفری.

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۸

بخش اول: نخستین دیدار...


چشم هایم را واز کردم. دیشب پرده ها را کنار زده بودم و پنجره را هم واز کرده بودم بلکه در این هوای دَم، نسیمچه ای هم به درون اتاق تنگم که فعلاً تنها پناهگاهم در این سرزمین غریب است، بوزد. پنجره را واز کرده بودم و پرده های دست ساز آنرا که از پارچه ی کَفَن درست کرده ام، کنار کشیده بودم و الان آفتاب بدجوری چشمان خسته ام را می زد. همه چیز تار و روشن بود. مجبور شدم چند بار تلاش کنم و مردمک چشم هایم رو تنگ و گشاد نمایم تا ساعت رومیزی را که آن طرف اتاق روی قفسه ی کتابهایم گذاشته بودم بخوانم. هر چند که دیگر همه چیز در این قفسه پیدا می شود الّا کتاب.
 نمی دانم ساعت واقعاً چند بود ولی به روشنی یاد دارم که ساعت اتاق من تقریباً 10:45 را نشان می داد. آخر این جور ساعتها زود از کوک می افتند و و چند دقیقه ای پس و پیش می شوند؛ و هم اینکه برای لحظه ای شک کردم نکند باز باتری ساعت تمام شده باشد. گاهی هم حس می کنم به محض دیدن ساعت، عقربه ی ثانیه شمار حرکت نمی کند. مثل اینکه ساعت در مواقعی که کسی به او نگاه نمی کند تنها ثانیه ها را می شمارد ولی عقربه را تکان نمی دهد. و بعد تا بیاید ملتفت بشود که کسی دارد او را میپاید و باید عقربه را هم حرکتی بدهد، چند ثانیه ای طول می کشد و این همان چند ثانیه ای هست که تو به ساعت نگاه می کنی ولی ثانیه شمارش بی حرکت مانده است.
باری، در آن لحظه، در ذهن پریشانم که هنوز کاملاً بیدار نشده بود امواج الکتریکی موج میزد که از برایندشان اینجور دستگیرم شد که دارم به چیزی فکر می کنم. به اینکه "چرا به این زودی بیدار شدم؟! هنوز پنج ساعت هم نشده که خوابیدم". دیشب را اصلاً نخوابیده بودم. طرف های شش صبح بود که نمازم رو در گیجیِ بی خوابی خوانده بودم و چراغ ها رو خاموش کرده بودم و از فرط خستگی، مثل جنازه روی تخت پهن شده بودم. آن روزها شب را به روز ترجیح می دادم؛ چراکه شبها، هیاهوی شهر و زندگی خوابیده است و انگار مردم چند ساعتی راضی می شوند تو را تنها بگذارند. شب، همه چیز متعلق به شب زنده دارهاست. حتی خدا هم در این موقع ها بیکارتر است و شاید بتوانی صدایت را به گوشش برسانی.
به هر روی، چشم هایم را دوباره بستم بلکه بتوانم یک ساعتی بیشتر بخوابم. همانطور که یک وَری بودم، چشم هایم را بستم. خوابم نبرد. بین خواب و بیداری معلق بودم که دوباره چشم هایم را باز کردم و باز به ساعت نگاهی انداختم. اینبار 11:15 را نشان می داد. می دانستم که بیش از این نمی توانم بخوابم و دیگر در رختخواب ماندن فقط اتلاف وقت است و کسالت. کش و قوسی آمدم و همین که روی تخت دَمَر شدم، دست چپم به چیز سفتی روی تخت برخورد کرد. اول فکر کردم حتماً ملحفه ام هست که پشت سرم جمع شده ولی همین که کمی قوای فکریم رو قوّت بخشیدم، فهمیدم که چیز غریبه ای هست. چیزی که نه دیشب که به رختخواب رفته بودم آنجا بوده و نه اصلا جزء وسایلم هست. ولی در همان چند لحظه ی برخورد دستم به آن چیز، خاطراتی برایم مرور شد. به یاد خواهر زاده ی پنج ساله ام افتادم که گهگاهی سحرها از کنار مادرش پا می شد و به رختخواب من میامد و به زورِ هُل، جایی برای خودش باز می کرد و باز به خواب میرفت. و من هم که در گیجیِ دم صبح تازه از نمازِ دورکعتی فارغ شده بودم، جایی برایش واز می کردم و حواسم را جمع می کردم به رویش غلت نزنم. اینبار هم، در همان چند لحظه ی بر خورد دستم با آن چیز، همه ی اینها برایم مرور شد.  مغز آدمی، اگر که او را در بند کلمات نیندازیم و برای فکر کردن از مکالمات استفاده نکنیم، سرعت شگرفی در اندیشیدن دارد. دقیقاً به اندازه ی سرعت برق. و قادر است چند بار سریعتر از آنچه برای من در آن یک لحظه مرور شد را مرور کند و به آن بیاندیشد و استدلال کند و تجربه ها را به خاطر بیاورد و نتیجه گیری کند و این نتیجه را به اعضا ارسال کند و در نهایت، واکنشی به آن محرک نشان دهد.
باری، مغز من هم آن فرایندها را طی کرد و به آن کنش، واکنشی نشان داد. اولین واکنشی که مغزم به آن دستور داد، به طبع، این بود که با جستی خود را با سرعت هر چه تمامتر از تخت پایین کشیدم. البته الان اعتراف می کنم که واکنشم چندان هم معقولانه نبود و شاید بهتر است بگویم اولین واکنشم بیشتر غریزی بود تا عقلانی. چرا که به حسب عقل، وقتی آنچیز در چند ساعت گذشته که من از وجودش بی اطلاع بودم به من آسیبی نرسانده، مسلماً حالا هم نخواهد رساند. و در واقع درست است که من تازه از وجود آن چیز با خبر شده ام، لیکن این امر تغییری در اصل وجود آن چیز و بی خطر بودن آن ایجاد نمی کند. این است که به نظرم می آید واکنش های ما به کنش های زندگیمان، بیشتر معلول سطح آگاهی و شناخت ما از آن کنش هاست نه اصلِ آنچه در بیرون از ما در جریان است (البته اگر در بیرون از ذهن آدمی جهانی وجود داشته باشد!). که البته این امر هم کاملاً طبیعی به نظر می رسد و اصلاً همین است که انسانهای مختلف به محرکهای یکسان، پاسخ های متفاوتی نشان می دهند. و اصلاً برای همین به این جهان پا گذاشته ایم که این عکس العمل هایمان را پخته تر و سنجیده تر کنیم و همین عکس العمل ها هستند که ثوابها و گناهان ما را تشکیل می دهند. بهتر است بگذریم، چه این رشته سر دراز دارد.
گفتم که با سرعت هر چه تمامتر از تخت به زیر جَستم و شروع به نگاه کردن به آن چیز کردم. باور کردنی نبود. همانگونه که حدس زده بودم، آن چیز متعلق به اینجا نبود. نمی دانم از کِی آمده بود و اینجوری کنارم خوابیده بود. شاید هم تلاش کرده بود بیدارم کند که چون خواب من خیلی سنگین است، موفق نشده و او هم همانجا کنارم خوابیده بود. شاید هم همان دَمِ رسیدن آنقدر خسته بوده که حتی متوجه من هم نشده. همین که جای خوابی پیدا کرده است، سر به بالین نهاده. آخِر، آنگونه که در آنزمان حدس می زدم و بعد ها فهمیدم حدسم درست بوده، باید راه بسیار طولانی را پیموده بود. راهی که درازای آن حتی به تصورم هم در نمی آید. شاید راهی به درازای چندین سال از عمرم. سالیانی که شمار آنها را خودم هم درست نمی دانم.
همانطور که این افکار در مغزم موج می زد، به او خیره شده بودم. و براستی همانگونه که وصفش را شنیده بودم چقدر زیبا بود. یعنی اگر بهتر بخواهم بگویم، دلربا بود؛ چونکه قیافه اش چندان چیز خارق العاده ای نداشت ولی در عین حال بسیار جذاب می نمود. صورتی معمولی داشت به رنگ سفید که کمی به سبزه میزد. و البته این سبزگی بیشتر بخاطر آفتاب سوختگی بود تا رنگ اصلی پوستش. همه ی اجزای صورتش اندازه ای متناسب داشتند غیر از چشمهای درشتش که  حتی همانطور که بسته بودند هم می توانستم درشتی و سیاهی آنها را ببینم. با اینکه کلّاً از صورتش پختگی جوانی 27، 28 ساله را می شد دید، ولی اجزای صورتش، چشمها، بینی و دهانش طراوت یک بچه ی 3 ساله را نشانت میداد. با موهایی طلایی که زردی آن را از زردی موهای خودم بیشتر می پسندم (آخر من هم مو زرد هستم!). و خوبی موهایش این بود که هم بلند بودند و هم نرم و احتمالاً با بلند شدن موهایش دردسرهای من را نمی کشید. نمی دانم درباره ی قدش چه بگویم. شاید اینطور بشود گفت که یک جوان 18 یا 19 ساله را تصوّر کنید و بعد تمام اعضای او را به یک نسبت کوچک کنید تا هم قد یک بچه ی 5 یا 6 ساله شود. به درون خودش مچاله شده بود. اینگونه خوابیده بود. گویی زندانی را میبینی که پس از سالها حبس دهشتناک، به تازگی آزاد شده ولی هنوز آنرا باور نکرده است و به آن عادت نکرده. مچاله شده خوابیده بود در همان حالتی که آنرا خواب جنینی مینامند. معلوم بود که او هم پس از سالها زندگی، هنوز به این جهان عادت نکرده. نه خود را جزئی مقبولِ این جهان می داند و نه این جهان را بستری همیشگی که بتوان به آن دل بست. باری، این همه ی آن چیزی بود که آن هنگام متوجه اش شدم.
ولی براستی که به وجد آمده بودم و اصلاً تکان هم نمی توانستم بخورم.همانطور میخکوب داشتم به او نگاه می کردم و سرخوش بودم از اینکه او اینجاست. اما به ناگهان قلبم فشرده شد. به خود گفتم که از کجا معلوم برای ماندن آمده باشد؟ از کجا معلوم که اتفاقی گذرش به اینجا نیفتاده باشد؟ شاید در راه سیاحت هایش سری هم به این اطراف زده است و من باب رفع خستگی، یک شبی خودش را مهمان من کرده است که احتمالاً چون بیدار نشده ام، اجازه گرفتن را هم موکول کرده به وقت بیداری. ولی با خود گفتم حتی اگر اینقدر شوربختم که فقط شبی را، آنهم در خواب، میزبان او بوده ام، باز هم غنیمتی است. در آن موقع نمی خواستم به این فکر کنم که شاید هم برای ماندن آمده. شاید آمدنش اتفاقی نیست. شاید می دانسته به کجا می آید و آمده که بماند. به این وجه روشن قضیه نمی اندیشیدم چراکه نمی خواستم تلخی فراقش را برای خودم تلخ تر کنم. شور بختی های بشر بیش از عوامل بیرونی، معلول ندانم کاری های شخصی خود اوست و من هم نمی خواستم مته به خشخاش روان پریشانم بگذارم.
تصور کنید مدت ها در زندگی پی چیزی یا کسی هستید و ناگهان یک روز صبح که بیدار می شوید، می بینید که در یک قدمی او هستید ولی با این حال هنوز نمی دانید که آیا این یک قدمِ دیگر هم پیموده خواهد شد یا نه؟! با فراق یا وصال تنها یک قدم فاصله داشتن حس غریبی است. بخصوص اینکه ببینی در پیمودن این یک قدم، توهیچ کاره ای. این تو نیستی که می توانی این یک قدم را برداری. اوست که انتخاب می کند این یک قدم را هم جلو بیاید و به تو وصال هدیه کند؛ یا نیاید و فراق ارمغان او برای تو باشد. من در آن یک قدمی ایستاده بودم.
حدود یک ساعتی را که از بیداری من تا او فاصله بود، بر جایم ایستاده بودم و به شازده خیره می نگریستم. یعنی البته، کار دیگری هم نمی توانستم بکنم. با خودم گفتم که اگر قرار است پایان کار فراق باشد، بی صدا بمانم که هم او بیشتر بخوابد و هم من بیشتر فرصت دیدن او را داشته باشم. تا زمانی که شازده از خواب بیدار شد، من همین جور به او خیره شده بودم و افکار مشوّشی در مغزم وول می خورد. هر طور که بود، این یک ساعت هم گذشت... .

 12.17.2009-10:07pm