‏نمایش پست‌ها با برچسب درباره کتاب / About Books. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درباره کتاب / About Books. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۱

نت های کتاب دعوت به مراسم گردن زنی


16March2012

گفت: "به هر حال من سنجیده شده ام. اما حالا دلم نمی خواهد بمیرم! روحم زیر متکا نقب زده است. آه، نمی خواهم بمیرم!اگر از جسم گرمم خارج شوم سردم می شود. نمی خواهم بمیرم... یک لحظه صبر کن... بگذار کمی دیگر چرت بزنم."  ص24

مارته کوچولو باز هم آنکار را کرد... و یکبار دیدم، دیدم، دیدم- از بالکن دیدم و از آن روز هرگز بی آنکه قبلا نزدیک شدنم را از دور خبر بدهم- با یک سرفه، با یک اظهار تعجب بی معنی- هرگز وارد اتاقی نمی شوم. چقدر وحشتناک بود دیدن آن کج وکوله شدن، آن شتاب نفس بر- تمام آنچه که در خلوت پرسایه ی باغ های تامارا از آن من بود، و من پس از آن از دستش دادم... بشمرم که چند تا داشته ... شکنجه ی بی پایان: صحبت کردن وقت شام با این یا آن فاسقش، وانمود کردن که بشاشی، گردو بشکن، مزه بریز، و در تمام این مدت دیوانه وار بترس که خم شوی، و تصادفا نیمه ی پایینی آن هیولایی را که نیمه ی بالاییش کاملا آراسته بود، چرا که ظاهر زنی جوان و مردی جوان را داشت که تا کمر پشت میز مشهود بود، و ارام غذا می خورد و گپ می زد؛ و نیمه ی پایینیش چارپایی به خود پیچیده و جنون زده بود. به دوزخ فرو رفتم تا قاب دستمالی را که افتاده بود بردارم. بعدا مارته درباره ی خودش (با همان اول شخص جمع) می گفت: "ما خیلی خجالت کشیدیم که دیده شدیم" و لب ورمی چید، و من هنوز هم دوستت دارم. به طرزی گریز ناپذیر، هلاکت بار، علاج ناپذیر...   ص60


مارته... یکبار هم که شده سعی کن بفهمی که چه چیزی دارد اتفاق می افتد. مارته، بفهم که می خواهند مرا بکشند- می شود اینقدر مشکل باشد- عزاداری های پر طول و تفصیل بیوه زن ها را از تو نمی خواهم، یا یاس های صبحگاهی، اما التماس می کنم، سخت به آن محتاجم- اکنون، امروز – فقط مثل یک بچه به وحشت بیفت که آنها قصد دارند بلای وحشتناکی سر من بیاورند، کاری نفرت انگیز که حالت را به هم می زند، و نیمه شب چنان جیغ می کشی که حتی وقتی هم می شنوی که پرستار سر می رسد و می گوید ش ش ش، باز هم از جیغ زدن دست بر نمی داری، اینطور باید بترسی، مارته، هرچند مرا کم دوست داشته باشی، با وجود این باید بفهمی، اگر شده یک لحظه، و بعد از آن دوباره می توانی فراموش کنی.    ص141

جمعه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۰

از داستایوفسکی متشکرم



8Jun2011
پس از تمام کردن هر کتاب، زندگی ای را آغاز می کنم. جنایت و مکافات داستانی بود سراسر درد و رنج و اندوه. که تن را ریش میکند  و روح را می ساید. لیکن همین نقطه ی عطف ماجراست. یا شاید بهتر است بگویم نقطه ی عطف داستایوفسکی است. مردی که تمام زندگانیش درد بود و رنج. و همین مرا به ستایش او وامی دارد. همانگونه که خود می گوید: "من در برابر تو زانو نزدم، در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زدم". من نیز اینگونه در برابر او زانو می زنم.

شاید اکنون بتوانم بگویم ستایش انگیزترین بخش زندگی هر انسانی و آنچه او را تعالی می دهد رنج های اوست. آنچه از وجود انسانی که ستایش بر انگیزتر از باقی است رنج است و درد. درد ایمان. رنج ایمان. رنج عبادت. رنج سختی زندگی. رنج بیهودگی. درد مصائب. رنج تسلیم شدن.

رنجی که در جنایت نهفته بود و دردی که در مکافات آن، روایات بدیعی نبودند. توصیفات بدیعی بودند. توصیفاتی بدیع از احساس هایی کهنه و همیشگی. آنچه انسان را وامی دارد با گوشت و پوست و استخوان هم پایه ی داستان رنج بکشد تجربه ی شخصی اوست از آنچه روایت می شود. از جنایت هایی است که خود مرتکب شده و دردهایی است که با آنها مکافات پس داده. داستان شرح پیچیده تر و عمیق تری است از آنچه به کرّات دریافته ایم و تجربه کرده ایم. و هنر نویسنده در این است که شاخه ی کوچک تجربه ات را با درختی به وسعت رنج خویش پیوند می دهد و در آنی، شاخه ی کوچک رنجت به عظمتی می رسد که جلا دهنده ی روحت می شود. بیماری تنت می شود. افق دیدت می شود. سرچشمه ی جوششت می شود. منتهای حیاتت می شود. و ابتدای مماتت.

و آنچه آنرا به نهایت و در نهایت به تعالی می رساند عشق است. و چه زیبا و دلهره آور است آنگاه که رنج را با عشق در می آمیزد. از یاس زایش دوباره را تصویر می کند. از دلِ شکسته بارقه های عشق را می نمایاند. عشقی که باز هم با رنج پیوسته است. و زیبایی این عشق نیز از رنج درون اوست. شاید تنها این رنج است که می ماند...

پی نوشت: نمیدانم این ستایش رنج بود یا داستایوفسکی یا داستانش. و البته نمی دانم چگونه اینان می توانند غیر هم باشند و یکی نباشند.

گزیده های کتاب جنایت و مکافات:

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

کوری

15May2011-8:41pm
کتاب غریبی بود. نتونستم باهاش زندگی کنم ولی با این حال چند صفحه ی آخر کتاب رو ندیده میگیرم. زندگی انسانها همیشه در کثافت و رنج سپری میشه.
خودم هم می دونم که این واقعا نظر من نیست و تحت تاثیر حال و هوای الانم این چیزا رو میگم. ولی حداقل میشه گفت بشریت هم مثل زندگی من در تلاطم دائمی بین خوشی و کثافت، بین خوبی و زشتی، بین بد و زیبا  است.

دوشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۹

ترس و لرز

3.14.2011

در ایمان، فرد خدای انسانها را تو خطاب می کند و در رابطه ی خصوصی با او قرار دارد. فرد به عنوان فرد در رابطه ای مطلق با مطلق وارد می شود. این همان حیطه ی تنهایی عظیم است؛ با همراه نمی توان به آن وارد شد، در آن هیچ آوای بشری شنیده نمی شود؛ هیچ چیز نمی تواند در آن تعلیم یا تبیین شود. از این پس وسوسه همانا اخلاق، یعنی کلی، است. همچنین، در حالیکه که قهرمان تراژدی می تواند خود را بیان کند، همسرایان و اشخاص دیگر را شاهد بگیرد شهسوار ایمان جز برای خدا و جز برای خویش عمل نمی کند؛ او از وساطت سرباز می زند؛ او نمی تواند سخن بگوید زیرا این به معنای ترجمه ی خویش به زبان و بنابراین به امر کلی است. او نمی تواند در کسی که ناظر اوست جز احساس خوف مذهبی، و نه احساس ترحم، برانگیزد. می توان گفت حتی نمی تواند با خودش سخن بگوید. (ص12)

ایمان با خدا زورآزمایی می کند، اما با بی قدرتیش خدا را خلع سلاح می کند. در لحظه ی، آنجا که امید برایش محال جلوه می کند –اما با این همه آنرا انکار نکرده است –شهسوار ایمان چشمانش را می بندد. انسان به تمامی فهمش بدرود می گوید و با همه ی ناتوانیش خود را به خدا تسلیم می کند.
مومن در شکستش پیروزیش را می یابد. شور نگون بختانه اش سعادتش خواهد شد. او بگونه ای شگفت انگیز با ناشناخته، که در آغاز همچون مرزش با آن تصادم می کرد، متحد می شود. در لحظه ی اوج، هر آنچه از آن دست شسته بود به او باز پس داده می شود –زیرا که به محال باور دارد. (ص19,20)

آنگاه برای لحظه ای از او روی برگرداند و هنگامیکه اسحاق دوباره چهره ی ابراهیم را دید دگرگون شده بود، نگاهش بی رحم و چهره اش خوفناک بود. او گلوی اسحاق را گرفت، او را بر زمین افکند و گفت: «ای پسر نادان، پنداشته ای که من پدر توام؟ من یک بت پرستم. پنداشته ای که این عمل خواست خداست؟ نه، میل من است». آنگاه اسحاق لرزید و در اضطراب خویش بانگ برآورد: «ای خدایی که در آسمانی، بر من رحم کن. خدای ابراهیم بر من رحم کن. اگر پدری در زمین ندارم تو پدر من باش!» اما ابراهیم زیر لب با خود زمزمه کرد: «ای خدایی که در آسمانی، از تو سپاسگذارم. برای او آن به که مرا یک هیولا بداند تا که ایمان به تو را از دست بدهد.»
وقتی کودک باید از شیر گرفته شودمادر پستان خویش سیاه می کند، زیرا شرم آور است وقتی پستان بر کودک ممنوع است پستان لذیذ باشد. بدین گونه کودک گمان می کند که پستان دیگرگونه شده اما مادر همان است،  و نگاهش همچون همیشه عاشقانه و مهربان. خوشا به حال کسیکه به وسیله ای وحشتناکتر برای از شیر گرفتن کودک نیاز نداشته باشد. (ص37)

از ابراهیم هیچ آوای ندبه بر نمی خیزد. ندبه کردن انسانی است، گریستن با آن کس که می گرید انسانی است، اما ایمان داشتن بزرگتر است و نظاره ی مومن آمرزش بخش تر. – زمان می گذشت، امکان باقی بود و ابراهیم ایمان داشت؛ زمان می گذشت، امکان نامحتمل شد و ابراهیم ایمان داشت.
غم خوردن انسانی است، غمخواری با آنانی که غم می خورند انسانی است، اما ایمان داشتن بزرگتر است و نظاره در مومن آمرزش بخش تر. از ابراهیم هیچ غم آوایی برجا نمانده است. او مویه کنان روزهایی را که سپری می شد نمی شمرد، او با نگاه مظنون به سارا نمی نگریست و نمی ترسید مبادا پیر شود، او سیر خورشید را متوقف نکرد تا سارا و همراه با او انتظارش پیر نشود.
اگر تزلزل به ابراهیم راه می یافت انتظار فرو می گذاشت. اگر به خدا گفته بود: «چه بسا که اراده ی تو بر این قرار نگرفته باشد، از این رو من آرزوی خویش فرو می گذارم. این یگانه خواست و شادی من بود. روح من صادق است و از اینکه تو این را از من دریغ کردی هیچ بدگمانی در دل پنهان ندارم» باز هم فراموش نمی شد و بسیاری را با سرمشق خویش نجات می داد اما دیگر پدر ایمان نبود. زیرا آرزو وانهادن بزرگ است، اما بر آن استوار ماندن پس از وانهادن آن بزرگ تر است، به دست آوردن امر ابدی بزرگ است، اما بر امر زمان مند استوار ماندن پس از وانهادن آن بزرگ تر است.
آن کس که همیشه در آرزوی بهترین چیز است سرخورده از زندگی پیر می شود، و آن کس که همیشه مهیای بدترین چیز است زود هنگام پیر می شود، اما آن کس که ایمان دارد جاودانه جوان می ماند. (ص 42 تا 44)

من به هیچ روی ایمان ندارم، طبیعت به من سری زیرک بخشیده است و چنین کسی همواره در انجام دادن حرکت ایمان با دشواری عظیمی روبه روست؛ هر چند هیچ ارزش فی نفسه ای برای این دشواری، که غلبه بر آن یک سر هوشمند را فراتر از نقطه ای می برد که ساده ترین و عامی ترین فرد با سهولت بیشتری به آن می رسد، قایل نیستم. (ص56)

فلسفه نمی تواند و نباید ایمان بیافریند، بلکه باید خودش را درک کند و بداند چه چیزی را بایستی بی کم و کاست عرضه نماید، و به ویژه نباید با وادار کردن مردم به هیچ دانستن چیزی آنان را فریبکارانه از آن دور سازد. من با پیچ و خم های زندگی و مخاطرات آن ناآشنا نیستم، من از آنها وحشتی ندارم و بی باکانه با آنها روبه رو می شوم. (ص57) 

آن کس که خدای را بدون ایمان دوست می دارد به خود می اندیشد، اما آن کس که خدا را مومنانه دوست می دارد به خدا می اندیشد. (ص61)

مردم معمولا به اکناف عالم سفر می کنند تا رودها و کوه ها، ستارگان تازه، پرندگانی با پروبال کمیاب، ماهیان عجیب الخلقه، و نسلهای عجیبی از انسانها را سیاحت کنند. آنان خود را به بهتی حیوانی تسلیم می کنند که به وجود خیره می شود و گمان می کنند چیزی دیده اند. من به این چیزها علاقه ای ندارم. اما اگر می دانستم شهسوار ایمان کجا زندگی می کند، پای پیاده به زیارتش می شتافتم. زیرا به این شگفتی به طور مطلق علاقمندم؛ آنی از او جدا نمی شدم؛ هر لحظه حرکات او را زیر نظر می گرفتم، خود را مادام العمر ایمن می دانستم و اوقاتم را به دو قسمت یکی برای نگریستن به او و دیگری برای عمل کردن به حرکات او تقسیم می کردم، و همه ی زندگیم را به ستایش کردن او می گذراندم. (ص63)


پسر جوانی عاشق یک شاهزاده خانم می شود و این عشق همه ی محتوای زندگی او را تشکیل می دهد، با این همه اوضاع به گونه ای است که این عشق نمی تواند تحقق یابد، نمی تواند از ایده آل به واقعیت تبدیل شود. برده های بینوا، وزغ هایی که در باتلاق زندگی گرفتار شده اند طبیعتا می گویند: «چه عشق احمقانه ای!». بیوه ی پولدار آبجو فروش نیز می تواند همسری همان قدر خوب و شایسته باشد. بگذارید آنها آسوده خاطر در باتلاقشان غار غار کنند. شهسوار تَرک نامتناهی به آنان اعتنا نمی کند؛ او از عشق خود، حتی در مقابل تمام افتخار جهان، دست نمی کشد. او احمق نیست. نخست اطمینان دارد که عشقش به راستی تمام محتوای زندگی او را تشکیل می دهد و روحش چنان سلامت و مغرور است که کم ترین چیزی را به مستی و تصادف وا نمی گذارد. او جبون نیست، نمی ترسد ار اینکه عشق را در مرموزترین، در پنهان ترین اندیشه هایش راه دهد، از اینکه بگذارد چنبره های بیشمارش را به دور هر رشته از آگاهیش بپیچد؛ و اگر عشق به عشقی ناخوشبخت تبدیل شود دیگر هرگز قادر نخواهد بود از آن جدا شود. او از اینکه بگذارد عشق در هر عصبش به لرزه در آید خلسه ای لذت آور احساس می کند، با این حال روحش همانند روح مردی که جام زهر را سرکشیده و نفوذ عصاره ی آنرا در هر قطره ی خونش احساس می کند آرام است –زیرا این لحظه، لحظه ی مرگ و لحظه ی زندگی است. وقتی بدین گونه عشق را به تماما جذب کرد و خود را در آن غوطه ور ساخت باز هم چندان صبور هست که همه چیز را بیازماید و در همه چیز خطر کند. (ص67)

این شهسوار نخست باید توان آنرا داشته باشد که تمام محتوای زندگی و همه ی معنای واقعیت را در یک خواست واحد جمع کند. اگر انسان فاقد این تمرکز، این فشردگی، باشد، اگر روح او از آغاز در کثرت پراکنده باشد هرگز به نقطه ی انجام این حرکت نخواهد رسید. (ص68)

او این راز بزرگ را دریافته است که حتی در عاشق بودن نیز باید خود بسنده بود. او دیگر بگونه ای متناهی به کارهای شاهزاده خانم توجه نمی کند و همین ثابت می کند که او حرکت نامتناهی را انجام داده است. در اینجا فرصت آنرا داریم که دریابیم آیا حرکت شخص راستین است یا دروغین. کسی بود که او نیز گمان می کرد حرکت را انجام داده است اما با گذشت زمان و با تغییر رفتار شاهزاده خانم مثلا ازدواج او با یک شاهزاده- روح او نیز قابلیت ترک را از دست داد. از اینجا دریافت که حرکت را بدرستی انجام نداده است، زیرا آن کس که حرکت ترک را به گونه ای نامتناهی انجام داده باشد به خود بسنده است. (ص71)
ایمان هیجانی زیباشناختی نیست، بلکه بسی عالیتر است، درست بدین خاطر که ترک را پیش فرض می گیرد؛ ایمان غریزه ی بی واسطه ی قلب نیست بلکه پارادوکس زندگی است. (ص74)

پارادوکس ایمان... پارادوکسی که می تواند از یک جنایت عملی مقدس و خداپسندانه بسازد، پارادوکسی که اسحاق را به ابراهیم باز پس می دهد، پارادوکسی که هیچ استدلالی آنرا نمی گشاید، زیرا ایمان دقیقا از همان جایی آغاز می شود که عقل پایان می یابد. (ص81)

گرچه ابراهیم ستایشم را بر می انگیزد اما در همان حال مرا می ترساند. آن کس که خود را نفی و بخاطر تکلیف قربانی می کند، متناهی را وا می گذارد تا نامتناهی را به چنگ آورد و چنین کسی به قدر کافی ایمن است. قهرمان تراژدی یقینی را وا می گذارد تا یقینی تر را به چنگ آورد و چشم نظاره گران با اعتماد به او دوخته است. اما آن کس که کلی را وا می نهد تا چیز عالی تری را به چنگ آورد که کلی نیست، چه می کند؟ آیا ممکن است این کار چیزی جز یک وسوسه باشد؟ و اگر ممکن است، ولی فرد خطا کند چه راه نجاتی برایش ممکن است؟ او همه ی رنج قهرمان تراژدی را تحمل می کند، شادی زمینی اش را نابود می کند، از همه چیز می گذرد و شاید در همان لحظه خود را از شادی والایی، که چنان برایش گرانبهاست که می خواست آنرا به هر بهایی به چنگ آورد، محروم می کند. هر کس او را نظاره کند نه می تواند او را بفهمد و نه با اعتماد به او نگاه کند. شاید هدفِ مردِ ایمان، شدنی نیست، زیرا غیر قابل تصور است. یا اگر شدنی باشد، اما فرد خواستِ خدا را بد فهمیده باشدچه راه نجاتی برایش باقی می ماند. قهرمان تراژدی به اشک نیاز دارد و آنرا طلب می کند، و کجاست آن چشم مشتاق که چنان خشک باشد که با آگاممنون نگرید، اما کدام روح چنان سرگشته خواهد شد که بخواهد بر ابراهیم گریه کند؟ (ص87)

چیزی که مرا بزرگ می کند کاری است که انجام می دهم نه اتفاقی که برایم می افتد، و بی گمان هیچ کس بخاطر بردن جایزه بزرگ بخت آزمایی بزرگ نخواهد شد. حتی از مرد دون پایه می خواهم (ص91)

مسخره و عجیب است که درست در عصر ما، که هر کس قادر به انجام عالیترین کارهاست، شک در نامیرایی نفس می تواند چنین شایع باشد؛ زیرا اگر شخص فقط، اما واقعا، حرکت نامتناهی را انجام داده باشد به دشواری می تواند شکاک باشد. تنها نتایج شور سزاوار ایمان، یعنی قانع کننده اند. خوشبختانه زندگی در این مورد مهربانتر و وفادارتر از آن است که این خردمندان گمان می کنند، زیرا هیچ کس، حتی دون پایه ترین کسان را نیز طرد نمی کند؛ ونیز هیچ کس را فریب نمی دهد زیرا در جهان روح تنها کسی فریب می خورد که خودش را فریب دهد. عقیده ی عمومی و عقیده ی من نیز، اگر به خود اجازه ی داوری دهم، این است که خرد اعظم ورود به صومعه نیست، اما به هیچ روی بر این گمان نیستم که در زمانه ی ما که هیچ کس به صومعه نمی رود هیچ کس از آن ارواح جدی و عمیقی که در صومعه آرامش یافته اند بزرگتر است. صرف همین ایده، یعنی بار زمان را بر دوش آگاهیِ خود گرفتن، به آگاهی زمان دادن تا با کوششی خستگی ناپذیر هر اندیشه ی پنهانی را کاوش کند به گونه ای که، اگر در هر لحظه حرکت را به لطف آنچه که در انسان از همه برتر و مقدس تر است انجام ندهد، بتواند با اظطرابی هراس آور، و اگر نه به شیوه ای دیگر لااقل بوسیله ی اظطراب، کششهای تیره ای را که در زندگی هر انسانی مخفی است کشف کند، در حالیکه با زندگی در جامعه با دیگران همه ی اینها را به سادگی فراموش می کنند، به سادگی از آنها طفره می روند خود را در جذر و مد بسیاری شیوه ها حفظ می کنند و فرصت از نو آغاز کردن را بدست می آورند- آری اگر فقط همین ایده اگر با ارج شایسته نگریسته شود به نظر من قادر است بسیاری کسان را در عصر ما، که گمان می کند به اوج برین رسیده است، مهذب کند. اما مردم در زمانه ی ما چندان رغبتی به اینگونه چیزها ندارند، در زمانه ای که گمان می کند به اوج رسیده در حالیکه هیچ عصری همچون این عصر به مضحکه دچار نشده است؛ و نمی توان فهمید که چرا این عصر هنوز با تکوینی خلع الساعه قهرمانش را، شیطانی را که سرسختانه نمایشنامه ی ترسناکی را اجرا می کند که کل عصر را به خنده وا می دارد بی آنکه بداند که به خودش می خندد، نزاده است. آیا زندگی مستحق چیزی جز تمسخر است وقتی که در بیست سالگی گمان می کنند به قله ی دانایی رسیده اند؟ و با این همه این عصر کدام جنبش عالی تر را، پس از اینکه صومعه رفتن متوقف شده است، یافته است؟ آیا این یک دنیا گرایی قابل تحقیر، عافیت طلبی و بزدلی نیست که در صدر مجلس نشسته و با ذلت به آدمیان تلقین می کند که بزرگترین کارها را انجام داده اند و خائنانه آنها را از دست زدن به کمترین کاری باز می دارد. (ص131)

قهرمان تراژدی چیزی از مسئولیت وحشتناک تنهایی نمی داند. به علاوه او تسلای گریستن را در اختیار دارد همراه با کلیتمنسترا و ایفیژنی ندبه می کند –آری اشکها و گریه ها تسلی بخشند اما آه های برنیامدنی شکنجه اند. (ص147)




پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹

کافه پیانو

2.3.2011-11:30am

کافه پیانو
فرهاد جعفری-نشر چشمه- چاپ بیستم- بهار 1388- 266 صفحه رقعی

کتاب خوبی بود. با خوندنش حال کردم. ولی بر خلاف سایر آثاری که خوندم، فرازش در ابتدای کتاب بود و فرودش در انتها. به همین خاطر هم کمی دمقم کرد. با اون فراز ابتدای کتاب و حذی که ازش بردم، انتظار داشتم آخرای کتاب چیز معجزه آسایی از آب در بیاد که نیومد. ولی بی انصافی هم اگه نکنم، از بعضی جاهی کتاب خیلی لذت بردم. یکیش نحوه ی جمع کردن رابطه ی راوی با صفورا بود که اصلا جلفش نکرد و خوب بهش رسید و خوب هم پرداختش.
یکی دیگه هم اینکه شخصیتی مثل این راوی رو از نزدیک می شناسم و یکی از دوستانم هست. برای همینه که با کتاب خیلی خوب ارتباط برقرار کردم. نه اینکه خودم از این اخلاقای خزعبل داشته باشم که به واقع هم برخیشون حالم رو بهم می زنه، ولی اینکه میدیدم لنگه اش رو سراغ دارم، تصویر کتاب رو برام روشن تر می کرد.

                                                            ***

این همه حرف زدم برای اینکه به تان بگویم: لباس ها اینقدر مهم اند توی بودن و توی "چگونه بودن" مان. و اگر میبینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا ساسا، آدم کوچکی است. (ص9)

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد / گه دشمن خلق و فقنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را / مردی که ز عصر خود فراتر باشد (ص31)

بهش گفتم: زندگی ما زندگی جالبی یه هما. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه. چیزی ام نیست که وسط شو پر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم مال همینه... همین که هیچ چی مون حد وسط نیس هما. هیچ چی مون. (ص107)

همیشه ی خدا همین طور است. بازی زنها با آدم؛ همیشه اولش حکم تفنن را دارد. اما یک کم که می گذرد؛ دو طرف می بینند که نه، خیلی هم تفننی در کار نبوده و مثل اینکه چیزهایی پشتش خوابیده که نمی شود نادیده اش گرفت.
چیزی که اولش توی دل آدم، یک  نقطه ی خیلی ریز است که می توانی نادیده اش بگیری. اما همین که یک کم بهش توجه نشان بدهی؛ آنقدر بزرگ می شود که همه ی دلت را ممکن است بگیرد. (ص233)


گفتم: نمی فروخ چون تا شماره ی آخری که منتشرش کردم می دونستم اما نمی فهمیدم که ژورنالیست باید پشت سر مردم جا بگیره. ببینه مردم کجا میرن، اونم بره همون جا... حالا هر جهنم دره ای که می خواد باشه... ولی من همیشه یه چن قدمی ازشون جلوتر بودم.
عین احمقا؛ توقع داشتم اونا راه بیفتن بیان هر جا که من میرم. بعدش البته، می رفتن همونجایی که من قبل اونا رفته بودم اونجا. اما تو این فاصله که من رفته بودم و بعدش که اونا تصمیم می گرفتن پاشن بیان؛ من از اونجا رفته بودم یه جای دیگه. این شد که هیچ وخ نشد همزمان یه جا باشیم. (ص241)

رفتم سراغ نامه ی علی. که نوشته بود: خیلی عجیبه. دیگه نه فیلم، نه رمان، نه موسیقی؛ هیچ کدوم حال سابقو بهم نمی ده. معلوم نیست چه مرگم شده. تو چی فکر می کنی؟
برایش نوشتم:
خدا بیامرزدت. کارت تمام است بچه. دلت زن می خواهد.
یعنی داستانش این است که هر مردی؛ یک وقتی می رسد به اینجا که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی دهد و خودش هم نمی فهمد که این دگرگونی از کجا آب می خورد. معنی روشن و خودمانی یک چنین وضعیتی این است که طرف، دلش یک بغل گرم می خواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فاحشه و تک پران و مثل آن هم پیش نمی رود. فقط یک زن و آن هم مال خود خودت؛ دوباره ردیفت می کند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به جنون و دیوانگی هم بکشد.
یعنی اگر بخواهی مانعش بشوی؛ چیزی نمی گذرد که عقلت ضایع خواهد شد. این است که مبادا جلوش را بگیری. اما یک راهی هست که می توانی سر این بحران که من اسمش را گذاشته ام "بحران بغل گرم مال خود آدم" شیره بمالی و برای یک چند سالی دست به سرش کنی. (ص248)


از یک فرانسوی به اسم لاروش: "جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند. اگر که تنها یک طرف مقصر بود!" (ص255)


یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹

ضیافت


عشق نه نیک است و نه زیبا. بلکه از جنس پریان است و مقام و مرتبه ی پری، واسطه ی میان خدایان و آدمیان است.
گفت که عشق نه زیباست و نه نیکو. از او پرسیدم که ای دیوتیما، آیا گمان می کنی که عشق بدی و زشتی است؟ گفت: خاموش. مگر لازم است آنچه زیبا نیست زشت باشد؟ (ص42)
****
عشق از پدر و مادر خود ارث می برد. میراث او از مادر این است که همیشه تهی دست بماند و از لطافت و زیبایی هم بی نصیب باشد. و این درست برخلاف آن چیزی است که بسیاری می پندارند. او نیز خشن است و رنگ پریده. نه کفش به پا دارد و نه برای آرمیدن مسکن و ماوایی. بر روی زمین عریان زیر آسمان می خوابد. گاه در کوی و برزن و یا در رواق خانه ها شب را به روز می آورد و همانند مادرش بی نوا و تهی دست است.
اما از طرف دیگر، همانند پدرش شکارگر زبردستی است که با کمال دلیری و نشاط در جستجوی خوبی و زیبایی است. هر لحظه چاره ای تازه می اندیشد و هر روز از راه دیگری وارد می شود و لحظه ای از جست و جوی دانش و معرفت باز نمی ایستد و در عین حال نیز جادوگری زبر دست و حیله گر است.... عشق همیشه نه تهی دست است و نه توانگر و در دانایی و نادانی نیز وضع به همین گونه است. یعنی بین ایندو قرار دارد. (ص43)
****
- خطایی که تو در شناختن عشق کرده بودی، ناشی از این بود که عشق را با آنچه عشق متعلق به آن است، اشتباه می کردی. البته تعلق عشق به زیبایی است و بدین خاطر است که تو عشق را زیبا می پنداشتی. معشوق البته زیبا و کامل و عالی است و برازنده. اما عاشق و معشوق با هم متفاوت هستند.
-اما اگر عشق چنان است که تو گفتی، پس برای آدمیان چه سود و فایده ای دارد؟
-اگر بجای "زیبایی" خوبی را بگذاریم و سپس بپرسیم آنکه خوبی را می خواهد هدفش چیست، چه جوابی خواهی داد؟
-منظورش این است که به "خوبی" برسد و آنرا بدست آورد.
--آنکه خوبی را بدست آورد چه وضعی پیدا خواهد کرد؟
-پاسخ این سوال آسانتر است. آنکه "خوبی" را بدست می آورد، سعادتمند خواهد شد.
-درست است. برای آنکه سعادتمندان در نتیجه ی رسیدن به خوبی سعادتمند شده اند و دیگر لازم نیست بپرسیم چرا مردم خوشی و لذت را طالبند. چون پاسخ نهایی و قاطع است....
چون همه ی مردمان را خواهان دوست داشتن خواندی، پس چرا ما نمی گوییم همگان عاشق و دوستدارند و از چه روی بعضی را عاشق و جمعی را فارغ می خوانیم. اگر همه ی مردمان همیشه دوستدار یک چیز باشند، پس چرا ما همه را عاشق نمی نامیم، بلکه فقط یک عده را عاشق می شماریم و عده ی دیگر را نه! مطلب این است که ما یک نوع عشق را از انواع دیگر آن مجزا می سازیم و نام کلی همه ی انواع عشق را به این نوع می دهیم و فقط انرا عشق می نامیم. در صورتیکه به انواع دیگر، نام هایی غیر از آن می دهیم.
مفهوم و معنی عشق بطور کلی عبارتست از: هر گونه تلاش و کوششی برای رسیدن به خوبی و خوشبختی و این بالاترین هدف و غایت هر کس است. اما کسانیکه از راه های دیگر بسوی این هدف گام بر میدارند، عاشق خوانده نمی شوند؛ خواه از راه اندوختن مال و ثروت باشد و خواه ورزش و یا کسب حکمت و معرفت. تنها به کسی عاشق می گوییم که از یک راه بخصوص برود و فقط این عده عاشق نامیده می شوند.
و می شنوی که بعضی ها می گویند کسانیکه در جستجوی نیمه ی دیگر خود هستند، عاشق می باشند. اما من می گویم عاشقان نه به دنبال نیمه ی خود هستند و نه به دنبال تمام خود؛  مگر اینکه این نیمه و این تمام، هم خوب باشد و هم نیکو. پس درست نیست که بگوئیم که هر کس در پی جستن آن چیزی است که متعلق به خودش می باشد. مگر اینکه در عین حال، باور داشته باشیم که فقط خوبی است که از آن ماست. بنابراین آنچه که مردمان آنرا دوست دارند و خواهان آن هستند، فقط خوبی است و لاغیر. و هدفشان تملک پایدار و همیشگی بر آن است.
پس می توانیم بگوئیم که عشق عبارتست از اشتیاق بدست آوردن خوبی برای همیشه.
****
هدف و غایت جوشش عشق، "آفرینندگی و زایندگی در زیبایی" است. پیوند بین زن و مرد به منظور آفرینش است و این کاری است خدایی و آسمانی. چه، بارور شدن و زائیدن جاودان ساختن موجود فانی است. پس ای سقراط، می بینی که عشق چنان که تو پنداشته ای، تنها عشق به زیبایی نیست. باردار ساختن چیزی و آفرینش آن.
منظور و غایت عشق عبارتست از بدست آوردن خوبی برای همیشه و از این گفته چنان نتیجه گیری می شود که عشق باید خواهان ابدیت و جاودانگی باشد.
****
به نظر تو علت وجود عشق و اشتیاق در چیست؟ در مورد انسانها شاید اینطور فکر کنیم که عقل و خرد آنهاست که آنها را وادار به این اعمال (تولید مثل و سپس محبت و مهرورزی در بزرگ کردن بچه ها) می کند. اما جانوران که از عقل و خرد بی بهره اند. آیا می توانی علت این امر را بیان کنی؟
طبیعت فانی و میرای موجودات زنده باعث می شود که آنها برای خود جاودانگی و نامیرایی پدید آورند و در جانوران تنها راه همان تولید مثل است که سبب بقای آنها می شود.
****
در مورد کارهایی که انجام می دهیم، همه می دانیم که نکته ی مهم چگونگی انجام آن است. مثلا اگر کارهایی را که اکنون انجام می دهیم در نظر بگیریم، این کارها در نفس خود نه خوبند و نه بد. بدین وسیله خوب و بد بودن آنها در اثر چگونگی انجام آنهاست. وقتی این چگونگی خوب باشد، انجام آن کار خوب است و وقتی بد باشد، انجام آن هم بد است.
عشق ورزیدن هم از این قاعده مستثنی نیست. و از این رو هر عشقی زیبا و در خور ستایش نمی باشد. بلکه فقط عشقی زیبا و پسندیده است که ما را چنان برانگیزید که با شکوه و زیبایی آنرا دوست بداریم.
عشقی که از افرودیت زمینی سرچشمه می گیرد، طبیعتا عشقی زمینی و بازاری است و قوه ی تمیز ندارد و آن عشقی است که بر دل ارازل و سفلگان نفوذ می کند. اینها هستند که هم عاشق زنان می شوند و هم عاشق پسران. یعنی عاشق تن می شوند و نه عاشق جان. آنها هر چند ناشایست باشند، باز هم عشق می ورزند و گمان می کنند که از این عشق زمینی و میرا، جاودانگی خود را تضمین می کنند و بجای موجود فسرده، موجود نو و تازه ای در جهان پدید می آورند. پس شگفت انگیز نمی باشد اگر همه ی آدمیان محبت فرزندان خود را در دل بپرورانند. این مهرورزی همان عشق به جاودانگی و زندگی ابدی و پایدار است. (ص48)
****
اگر تو سخت کوشی و فداکاری مردان را در راه کسب نام و شهرت ملاحظه کنی،  عشق آدمی را به دوام نام و جاودانگی نام و نشانش خواهی دانست. آنان برای کسب نام و نشان، حاضرند خود را در معرض خطرهایی قرار دهند که هرگز برای فرزندان خود خود نیز به چنین خطرهایی تن در نمی دهند.
اما کسانیکه به زاد و ولد جسمانی و تن اشتیاق دارند، به زنها رو می کنند و عشقشان در این رهگذر سپری می شود و باور دارند که از راه تولید نسل می توانند جاودانگی و نیکنامی خود را فراهم سازند.
اما جانها و ارواح نیز زائیدن و آفرینش دارند. افرادی هستند که به جان بیش از جسم زاینده اند و بالنده. اینان دانایی و فرزانگی می آفرینند. شاعران و هنرمندان، جانهای بالنده و زاینده دارند.
****
دیوتیما به سقراط: به هر حال، من کوشش خواهم کرد که راه را بر تو بنمایانم. اگر می توانی در پی من بیا. کسیکه بخواهد راه عشق را درست بپیماید، باید در دوران جوانی به زیبا چهره ای دل ببندد.
و اگر راهبرش راه درست را بدو نشان داده باشد، فقط دل به یک زیبا روی می بند و این دلبستگی، اندیشه ی خوب و زیبا برای وی پدید می آورد و وقتی که چنین شد، آنگاه پی خواهد برد که زیبایی یک بدن، همانند زیبایی بدن های دیگر است و از این روی بطور کلی دلباخته ی تنها یک بدن می گردد... (دو پاراگراف پس از این نیز مطالعه شود)  (ص49)
****
آن کس که به رهبری عشق، زیبایی های خاکی و زمینی را بنگرد و نیز اگر آنها را چون پلکانی بکار گیرد که او را پله پله به هدف و مقصود برساند، از یک زیبایی به دو زیبایی می رسد و از آنجا به زیبایی تن و اندام و بطور کلی از آنجا نیز به زیبایی اخلاق و منش و رفتار نیکو. و چون از آن گذشت، به زیبایی خرد و حکمت می رسد و از زیبایی دانش و حکمت به زیبایی دانش مطلق و بی پایان. این دانش است که هدف و غایت و مقصود خود اوست.
ای سقراط عزیز! در این هنگام است که زندگی برای نوع بشر ارزش زندگی کردن پیدا می کند. یعنی در زمانی که انسان موفق این شود که خودِ زیبایی را مشاهده کند و اگر گوشه ای از این زیبایی بر تو رخ نماید، تو هرگز حاضر نخواهی شد که آنرا با مال و مکنت و زر و سیم و یا لباس های فاخر و گرانبها و دیگر زیبایی هایی که اکنون در برابرت جلوه گری می کنند، دل برکنی و ازآب و نان غافل شوی تا فرصت تماشای آنها را از دست ندهی.

پنجشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۹

بار هستی




بار هستی- میلان کوندرا
این کتاب هم در نوع خودش واقعا تجربه ی بدیع و جالبی بود. هم داستان  داشت و هم نداشت. در بینابین روایت داستان، به خود میومدم و می دیدم کوندرا ایستاده جلوی روم و داره از تجربیات شخصی اش تعریف می کنه. و چه شیرین و لذت بخشه وقتی دیدم حرفمون یکی هست. و لذت بخش تر وقتی دیدم به چه قلم شیوایی اون چیزی رو داره میگه که من همیشه در گفتنش مشکل داشتم. کلمات و ادبیاتم آنقدر قدرت نداره که تاب این مفاهیم رو بیاره. اینجا کوندرا پهلوان ادبی مفاهیم بود.
داستان، روایت عجیب و در عین حال زیبای یک عشق هست. عشقی که من هم در زندگیم نمونه اش رو تجربه کردم به شکل علاقه ای. ولی ترسیدم جلو برم. چرا که به لحاظ منطقی جور در نمی آد. ولی با خوندن این داستان، وسوسه میشم که به این علاقه جواب مثبت بدم و درب رو روش باز کنم. علاقه ای که با "طنازی" هم همراه بوده. هر چند که گمون نمی کنم اینبار هم مثل خیلی دفعات گذشته منطقم کم بیاره و تن بده به احساسم. باری، همینکه می تونم این علاقه رو حس کنم هم برام لذت بخشه، هرچند که به وصال نینجامه.
کتاب خارق العاده ای بود. اینقدر دوستش داشتم که خوندش رو لفت می دادم. لذتم رو لفت می دادم. یه بخش هایی که خود نویسنده سرش رو از نوشتن بلند می کرد و مستقیم حرف میزد اینجا آوردم. اونهایی رو انتخاب کردم که خودم هم فهمیدمشون.
*   *   *
(ص38) توما خود را سخت سرزنش می کرد، اما سر انجام دریافت که شک و تردید امری کاملا طبیعی است: آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد، آگاهی ندارد، زیرا زندگی یکبار بیش نیست و نمی توان آنرا با زندگی های گذشته مقایسه کرد و یا در آینده تصحیح نمود.
هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنر پیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ این است که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است.

(ص65) هر دانش آموز برای اثبات درستی یک فرضیه ی علمی فیزیک، می تواند دست به آزمایش زند، اما بشر –چونکه فقط یکبار زندگی می کند- هیچ امکان به اثبات رساندن فرضیه ای را از طریق تجربه ی شخصی خویش ندارد، بطوریکه هرگز نخواهد فهمید که پیروی از احساسات کار درست یا نادرستی بوده است.

(ص43) سهیم شدن در خواب کفران نعمت عشق بود.

)ص80) زندگی روزانه ی ما پر از اتفاقات و دقیق تر، برخوردهای تصادفی میان افراد و رویدادهاست. ما این رویدادها را تصادف می نامیم. تصادف زمانی اتفاق می افتد که دو رویداد نا منتظر در یک زمان به وقوع پیوندد و به یکدیگر تلاقی کند: توما وقتی در رستوران ظاهر می شود که رادیو موسیقی بتهوون پخش می کند. این گونه تصادفات، در اکثر موارد، کاملا نامشهود روی می دهد. اگر قصاب محل بجای توما به رستوران آمده و میزی را اشغال کرده بود، ترزا به پخش موسیقی بتهوون از رادیو توجهی نمی کرد (به رغم اینکه برخورد بتهوون و یک قصاب نیز تصادف عجیبی باشد). اما عشقِ ولادت یافته، درک زیبایی را در او شدت بخشیده بود و ترزا هرگز این موسیقی را فراموش نخواهد کرد. شنیدن آن هر بار او را به هیجان خواهد آورد و هر چه در اطرافش روی دهد از درخشش این موسیقی نور خواهد گرفت، و زیبا خواهد بود.

(ص88) کسی که مدام خواهان "ترقی" است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود. سرگیجه چیست؟ ترس از افتادن؟ اما چرا روی بلندی حفاظ دار ساختمان هم دچار سرگیجه می شویم؟ چون سرگیجه چیز دیگری، غیر از ترس از افتادن است. در واقع، آوای فضای خالی زیر پایمان ما را بسوی خود جلب می کند و تمایل به سقوط - که لحظه ای بعد با ترس در برابرش مقاومت می کنیم- سراسر وجود ما را فرا می گیرد. (ص103) می توانم بگویم که سرگیجه همان سرمستی از ضعف خویشتن است. آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمی خواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را به آن تسلیم می کند. آدمی خود را از ضعف خویش سرمست می کند، می خواهد هر چه ضعیف تر شود، می خواهد در وسط خیابان جلوی چشم همگان در هم فرو ریزد، می خواهد بر زمین بیفتد، و از زمین هم پایین تر رود.

(ص115) وقتی مردم هنوز کم و بیش جوانندو آهنگ های موسیقی زندگیشان در حال تکوین است، می توانند آنرا به اتفاق یکدیگر بسازند و مایه ها را رد و بدل کنند (مانند توما و سابینا که مایه ی کلاه گرد لبه دار را رد و بدل کردند). اما، وقتی در سن کمال به یکدیگر می رسند، آهنگ های موسیقی زندگی آنها کم و بیش تکمیل شده است، و هر کلام یا هر شیئی در قاموس موسیقی هر کدام معنی دیگری می دهد.

(ص115) سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داند که خود انتخاب نکرده است و می گوید چیزی را که نتیجه ی یک "انتخاب" نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد. او معتقد است در برابر چنین وضع تحمیلی باید رفتار درستی پیش گرفت. به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است، به اندازه ی افتخار به زن بودن، ابلهانه است.

(ص118) از کودکی، پدر و معلم مدرسه برای ما تکرار می کنند که خیانت نفرت انگیز ترین چیزی است که می توان تصور کرد. اما خیانت کردن چیست؟ خیانت کردن از صف خارج شدن است. خیانت از صف خارج شدن و بسوی نامعلوم رفتن است. سابینا هیچ چیز را زیباتر از بسوی نامعلوم رفتن نمی داند.

)ص142) "در حقیقت زیستن"
این عبارتی است که کافکا در دفتر خاطرات یا یکی از نامه هایش نوشته است. فرانز دقیقا چیزی به خاطر نمی آورد که آنرا کجا دیده، ولی فریفته ی آن شده بود. معنای در حقیقت زیستن چیست؟ به سادگی می توان یک معنی منفی از آن ارائه داد: دروغ نگفتن، پنهان کاری نکردن، و هیچ چیز را مخفی نکردن، "در حقیقت زیستن" است. از وقتی با سابینا آشنا شده در دروغ زندگی می کند.... دروغ گفتن و پنهان کاری او را سرگرم می کند زیرا هرگز اینکار را نکرده است.
به نظر سابینا در حقیقت زیستن –به خود و به دیگران دروغ نگفتن- تنها در صورتی امکان پذیر است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض اینکه بدانیم کسی شاهد کارهای ماست، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره گر، تطبیق می دهیم، و دیگر هیچیک از کارهایمان صادقانه نیست. با دیگران تماس داشتن و به دیگران اندیشیدن، در دروغ زیستن است. سابینا بر این باور است که هر کس که خلوت انس خویش را از کف می دهد، همه چیزش را باخته است و کسی که با کمال رغبت از آن چشم پوشی می کند، غولی بیش نیست. بدین ترتیب سابینا از اینکه باید عشق خود را پنهان سازد رنج نمی برد. بالعکس، این تنها راهی است که به او امکان می دهد "در حقیقت" زندگی کند.
اما فرانز اطمینان دارد که سرچشمه ی هر دروغی در تفکیک زندگی به دو حوزه ی خصوصی و عمومی نهفته است: ما همان آدمیزادی که در حوزه ی خصوصی هستیم در زندگی عمومی نیستیم. به نظر فرانز، "در حقیقت زیستن" از میان برداشتن مرز میان زندگی خصوصی و عمومی است. او با کمال میل گفته ی آندره برتون را نقل می کند که می گوید بهتر است "در یک خانه ی شیشه ای زندگی کنیم، جایی که هیچ چیز پوشیده نیست و همه چیز بر همه ی نگاه ها آشکار است".

(ص152) می گویند بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می کنیم، خواه قدرت تحمل آنرا داشته و خواه نداشته باشیم. با آن مبارزه می کنیم، خواه بازنده باشیم، خواه برنده شویم. اما براستی چه برای سابینا روی داده بود؟ در واقع هیچ. مردی را ترک کرده بود که خودش نخواسته بود با او بماند. آیا او را دنبال کرده بود؟ آیا کوشیده بود از او انتقام بگیرد؟ نه، او دست به هیچ کاری نزده بود. واقعه ی هولناک زندگی سابینا فاجعه ی سنگینی نبود، بلکه عارضه ای بود که از سبکی ناشی می شد. آنچه بر شانه های او فرو ریخت بار سنگینی نبود، بلکه "سبکی تحمل ناپذیر هستی" بود.

(ص171) طنازی چیست؟ می توان گفت طنازی رفتاری است که امکان آشنایی را القا می کند، بدون آنکه این امکان موجب اطمینان خاطر باشد. به عبارت دیگر، طنازی وعده ی آشنایی است، اما بدون تضمین به اجرای این وعده.
توما دایما می کوشید تا او بپذیرد که میان عشق و عمل عشق ورزی یک دنیا فاصله وجود دارد. اما ترزا هرگز این نظر را نمی پذیرد. اکنون میان مردانی قرار گرفته که کمترین جذابیتی برای او ندارند. براستی بودن با این افراد چه تاثیری روی او خواهد گذاشت؟ دلش می خواهد حداقل از راه وعده ی بدون ضمانت، یعنی با طنازی، امتحان کند.

(ص200) توما با خود می گفت که "می دانستند یا نمی دانستند، مسئله ی اساسی نیست، بلکه باید پرسید: اگر بی خبر باشیم، بی گناه هستیم؟ آیا آدم ابلهی که بر اریکه ی قدرت تکیه زده است، تنها به عذر جهالت، از هر گونه مسئولیتی مبراست؟"

(ص213) مضحک و در عین حال تاثر انگیز است که تربیت درست اولیه ی ما در خانواده به پلیس –در کار بازپرسی- یاری دهد. ما قادر نیستم دروغ بگوییم. دستور "راست بگو" که پدر و مادر به ما آموخته اند، به خودی خود ما را از دروغ گفتن، حتی در برابر پلیس، شرمسار می کند. برای ما آسانتر است که با او مشاجره کنیم، به او دشنام دهیم (چیزی که بی فایده است) تا صریحا به او دروغ بگوییم (تنها کاری که باید کرد).

(ص226) طنز بسیار جالبی بود! "دو هزار کلمه"، نخستین بیانیه ی بزرگ بهار 1986 بود که دموکراسی کردن بنیادی نظام کمونیستی را خواستار می شد و تعداد بیشماری روشنفکر آن را امضا کرده و سپس افراد عادی نیز به نوبه خود به آنان پیوستند. پس از چندی به قدری امضا جمع شده بود که هرگز کسی نتوانست تعداد آنها را حساب کند. وقتی ارتش سرخ به خاک بوهم هجوم برد و تصفیه های سیاسی آغاز گردید، در بازپرسی، از افراد سوال می شد: "تو هم زیر دو هزار کلمه را امضا کرده ای؟" کسانی که اعتراف می کردند بلافاصله از کار اخراج می شدند.

(ص239) بنابراین، چه می بایست کرد؟ می بایست (بیانیه را) امضا کرد یا نکرد؟
می توان پرسش را در این عبارت نیز مطرح کرد: بهتر است فریاد برآوریم و مرگ خود را جلو بیندازیم، یا سکوت کنیم و جان دادن تدریجی خود را طولانی تر سازیم؟
آیا پاسخی برای این پرسشها وجود دارد؟
زندگی فقط یکبار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست را از تصمیم نادرست تمیز دهیم، زیرا ما در هر وضعی فقط می توانیم یکبار تصمیم بگیریم. زندگی دوباره، سه باره، چهارباره به ما اعطا نمی شود که اینرا برای ما امکان پذیر سازد تا تصمیم های مختلف خود را مقایسه کنیم.
تاریخ و زندگی هر فرد بدین روال است. مردم چک فقط یک تاریخ دارند و این تاریخ –مانند زندگی توما- روزی تمام می شود، بدون اینکه تکرار آن میسر باشد.
یکبار حساب نیست، یکبار مثل هیچوقت است. تاریخ بوهم بار دیگر تکرار نخواهد شد. تاریخ اروپا هم همینطور. تاریخ بوهم و تاریخ اروپا، دو طرحی است که با بی تجربگی بشری ترسیم شده. تاریخ به همان سبکی زندگی یک فرد است، فوق العاده سبک. به سبکی پر است، مانند گرد و غبار در هوا معلق است، مانند چیزیست که فردا ناپدید می شود.

 (ص263) کوندرا کلمه ی کیچ (kitsch) را در "هنر رمان" به شرح زیر تعریف می کند:
در برگردان فرانسوی جستار مشهور هرمان بروخ، کلمه ی کیچ به معنای "هنر پست" آورده شده است. این سوء تعبیر است، زیرا بروخ نشان می دهد که کیچ چیزی بجز اثری ساده و ناشی از بدسلیقگی نیست. نگرش کیچ و رفتار کیچ وجود دارند. نیاز انسان کیچ منش به کیچ، عبارتست از نیاز به نگریستن خویشتن در آینه ی دروغ زیبا کننده، و باز شناختن خشنودانه و شادمانه ی خویش در این آئنه.

(ص266) وقتی در یک جامعه چندین گروه در کنار یکدیگر به فعالیت سیاسی مشغولند  و متقابلا نفوذ و تاثیر دیگری را بی اثر ساخته یا محدود می کنند کم و بیش می توان از حاکمیت "کیچ" در زمینه تفتیش عقاید، رهایی یافت. اما در سرزمینی که فقط یک حزب سیاسی تمام قدرت را در قبضه ی خود دارد، در واقع جامعه در قلمرو "کیچ" توتالیتر است.

(ص267) اصطلاح "گولاک" به مراکز کار اجباری زمان استالین در شوروی اطلاق شده.

 (ص272) دیکتاتوری طبقه ی رنجبران یا دموکراسی؟ نفی جامعه ی مصرفی یا توجیه افزایش تولید؟ گیوتین یا الغاء مجازات مرگ؟ اینها هیچکدام تعیین کننده نیست. آنچه باعث می شود کسی "چپ" باشد، این نظریه یا آن نظریه ی سیاسی نیست، بلکه قدرت و جذابیت کیچ است که هر نظریه ای را در خود جذب می کند و آنرا، راه پیمایی بزرگ در مسیر تعالی و پیشرفت می نماید.

(ص283) حق با فرانز است. به روزنامه نگاری می اندیشم که برای بخشودگی زندانیان سیاسی امضا جمع می کرد. او به خوبی می دانست که اینکار نفعی برای زنانیان سیاسی ندارد. هدف واقعی هم آزاد کردن زندانیان سیاسی نبود بلکه می خواستند نشان دهند که هنوز افرادی هستند که هراس به دل راه نمی دهند. آنچه می کردند حالت نمایشی داشت، اما تنها راه ممکن بود. برای آنان امکان انتخاب میان عمل موثر و نمایش، وجود نداشت. یا می بایست هیچ کاری انجام ندهند یا اینکه فقط به کار نمایشی اکتفا کنند. انسان گاهی در پاره ای موقعیت ها گرفتار می شود که چاره ای جز نمایش ندارد. پیکار او علیه اقتدار سکوت، به پیکار یک گروه بازیگر تاتر می ماند که به یک ارتش هجوم برده است.

(ص304) حدود سی سال پیش مسلما همه ی گاوها اسمی داشتند. (و اگر اسم نشانه ی روح و روان است، می توانم بگویم که گاوها دارای روح بودند، هر چند دکارت این نظر را نپسندد.) اما پس از آن دوران، روستا تبدیل به یک کارخانه بزرگ تعاونی شد و گاوها همه ی عمر خود را در دو متر مربع آغل می گذرانند. آنها دیگر نامی ندارند و فقط "ماشین جاندار" هستند. دنیا حق را به دکارت داده است.

(ص304) نیچه از هتلی در شهر تورینو بیرون می آید و مشاهده می کند که یک درشکه چی با ضربه های شلاق اسبش را می زند. نیچه به اسب نزدیک می شود و جلوی چشمان درشکه چی، سر و یال اسب را در آغوش می گیرد و با صدای بلند می گرید.
این واقعه در سال 1889 روی داد، زمانی که نیچه هم از آدمیان دور شده بود. به عبارت دیگر، دقیقا همان موقع نیز بیماری روانی او بروز کرد. اما به عقیده ی من همینجاست که باید مفهوم عمیق حرکت او را دریابیم. نیچه آمده است تا از اسب برای دکارت طلب مغفرت کند. جنون او (بنابراین جدایی او از بشریت) در لحظه ای بروز کرد که سر و یال اسب را در آغوش گرفت و به زاری گریست.