سهشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۰
جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰
چرا تصمیم گرفتم زن بگیرم؟
10Nov2011
حکایت عجیبی است. آخه چرا باید یک نفر بخواد زن بگیره؟ کیه که ندونه زن گرفتن یعنی سرآغاز رشته ی عریض و طویل مشکلات عجیب و غریب. از مشکلات تو با مادر زنت، و زنت با مادر شوهرش که بگذریم، زن گرفتن مسئولیت میاره. باید مواظب اخلاق و رفتارت با زنت، پدر زنت، مادر زنت (بخصوص!)، دایی ها و خاله ها و عموها و عمه ها و زن دایی ها و زن عموها و... زنت باشی وگرنه قشقرقی بپا میشه اون سرش ناپیدا. تازه خرج زندگی هم که بدون بچه سه برابر و با بچه n برابر میشه. البته شاید از وسط به بعدش خوب بشه (تازه اون هم شاید)، ولی گفتگو نداره که اوایلش فقط دردسره. (یعنی الان حکایت من شد حکایت اون میرزا بنویسی که وقتی کتابتش رو برای طرف خوند، یارو زد تو سرش گفت یعنی من اینقدر بدختم و خودم نمی دونستم؟). بگذریم.
همه چیز خیلی ساده شروع شد و من هم آدمی نیستم که به سادگی از کنار حوادث ساده ی زندگیم بگذرم. یعنی، درسته که مثلا آفتاب هر روز صبح درمیاد و شب هم که میشه در میره، ولی همین اتفاق هر روزه، هر روزش یه درس و مشق جدید داره که می تونه مسیر زندگی رو عوض کنه. باور کنید. مسائل پیچیده اصولا آدمیزاد رو به جاهای سرراست زندگی نمی رسونه. اتفاقات ساده ی روزانه هست که تکلیف زندگی ها رو مشخص می کنه. میگید نه، بروید و یک بار دیگه خوب فیلم "به همین سادگی" رضا میرکریمی رو ببینید. اونوقت شاید قبل از اینکه سرتون به سنگ بخوره بفهمید دارم چی میگم.
باری، گفتم که همه چیز خیلی ساده شروع شد؛ از یه رستوران. یه شب که با بچه ها رفته بودیم برای شام، همینجور که داشتم یک لقمه آیام بریانی می گذاشتم توی دهنم و با بچه ها گرم گفت و شنود و خنده بودیم، یک آن به ذهنم رسید که اگر من الان اینجا نبودم چه می شد؟ نه اینکه من یک جای دیگری باشم. بلکه یعنی اگر من نبودم در این جمع، این جمع باز هم اینطور می خندید و شاد بود؟ اصلا کسی میگفت فلانی کو؟ یا مثلا حیف که فلانی نیست. یا چه میدونم... هر چیزی که التیام روح خسته ی من بشه؟! دیدم که نه. اگر من هم اینجا نبودم هیچ چیزی عوض نمی شد. هیچ چیزی از هویت این لحظه و این مکان تعلق و وابستگی ای به من نداره.
اونجا بود که دلم گرفت. یعنی خیلی دلم می خواست بتونم باور کنم این جمع با من یا بدون من دو حال متفاوت می داشت. ولی این دروغ محضه. این جمع چه با من و چه بی من همین بود. گور بابای فلانی (که من باشم) هم کرده. خوششون باشه، ما که بخیل نیستیم. و تازه، نبینبد رفیقتون یک بار بهتون زنگ می زنه که بیا بریم سینما. خب اگر بگید "نمی تونم بیام، ممنون" فکر می کنید چیزی عوض میشه؟! رفیقتون اگر خیلی رفیق باشه میگه حیف شد. اگر میومد خوش می گذشت. بعدش یک آهی می کشه یا نمی کشه و سرش رو میذاره پایین و میره سینما. همین! ولی فکرش رو بکنید که چه میشه اگر یک نفر باشه که وقتی گفتی "نمی تونم بیام، ممنون" اون هم بگه پس من هم نمیرم. میذارم یه وقت دیگه تا با هم بریم، چون اصلا اگر تو نباشی سینما معنی نداره (جیگر). یعنی می دونید چیه؟ می خواستم یکی به خودم اهمیت بده و محیط برای اون در ازای من تعریف بشه نه من در ازای محیط. جایی برای اون خوب باشه که من درش هستم نه چون همه در اینجا دور هم هستیم، من هم هستم. یکی که بهم اهمیت بده.
البته، تا اینجای ماجرا فقط دلتنگی بود و هنوز فکر زن گرفتن به سرم نزده بود. ولی همانجا بود که یاد دختر بچه ای افتادم که چند روز پیش از اون در یک رستوران دیده بودم. با باباش بود و هر دومون در دو طرف یکی از اون میزهای عمومی نشسته بودیم. اول من بهش نگاه کردم. بی حوصله بودم و اومده بودم تند تند یه فست فود بخورم و راهم رو بگیرم و برم. خپله بود با رنگ سبزه ای که کمی هم به سیاهی میزد. با یه گردن کوتاه که زیر غب غبش قایم شده بود و موهای سیاه و مرتبش هم اصلا به لباسهای ارزون قیمتش جور در نمی اومد. من بهش خیره شده بودم ولی اون منو به فلانش هم به حساب نیاورد. یعنی می دونید چطوریه، بچه ها تنها موجوداتی هستن که اصلا براشون مهم نیست بهشون خیره شدی. دو سه باری نگاهشون با نگاهت یکی میشه ولی اصلا انگار نه انگار! تا وقتی که خودشون نخواهند به تو توجه کنند، خودت رو جلوشون حلق آویز هم کنی باز اصلا انگار نه انگار. من هم برای چند لحظه ای براندازش کردم ولی از بی محلی اون، نگاه سرخورده ام رو دوباره کشیدم روی میز.
بعد یکدفعه شروع کرد باهام صحبت کردن با زبون مالایی. ولی مالایی زبون سومی هست که من هنوز یاد نگرفتم (و احتمالا هم یاد نخواهم گرفت!). مسلما اون هم با این سن و سالش زبون اول و دوم من را بلد نیست. به همین خاطر و هم بخاطر اینکه تلافی کارش رو که منو به فلانش هم حساب نکرده بود در آورده باشم (آخه من آدم بزرگم!)، بجای اینکه حرف بزنم با اشاره (مثل کرو لال ها) بهش حالی کردم من نمی شنوم. و چیزی که برام تعجب انگیز بود اینکه اون اصلا تعجب نکرد. چهره اش رو در هم نکشید وابروهاش رو اخمو نکرد. در عوض شروع کرد با شکلک با من حرف زدن. کارش اینقدر معصومانه بود که احساس کردم واقعا داره به من توجه می کنه و این من هستم که برایش مهمم. اصلا بگذارید اینجوری بگم؛ فرض کنید همین کار رو با یه نفر آدم بزرگ انجام می دادم. شک نکنید که روش رو می کرد اونطرف و قصه تموم بود. چون من در مرکز نبودم بلکه برای اون آدم بزرگ خودش در مرکز بود. برای همین هم وقتی می دید نمی تونم حرف بزنم بیخیالم میشد. ولی با اون بچه قضیه فرق داره. من در مرکز توجهش هستم به همین خاطر هم وقتی با زبون نتونست ارتباط برقرار کنه شروع کرد به شکلک در آوردن! اونجا بود که فهمیدم من هم چقدر دلم یه توجه این شکلی می خواد. یعنی به قول کتاب کافه پیانو (درسته که از نویسنده اش خوشم نمیاد ولی این که دلیل نمیشه یه قطعه ی قشنگ از کتاب رو اینجا نیارم!):
"هر مردی؛ یک وقتی می رسد به اینجا که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی دهد و خودش هم نمی فهمد که این دگرگونی از کجا آب می خورد. معنی روشن و خودمانی یک چنین وضعیتی این است که طرف، دلش یک بغل گرم می خواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فاحشه و تک پران و مثل آن هم پیش نمی رود. فقط یک زن و آن هم مال خود خودت؛ دوباره ردیفت می کند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به جنون و دیوانگی هم بکشد. "
پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۰
پیام فیلم جدایی نادر از سیمین
پیام فیلم جدایی نادر از سیمین:
وقتی در جاده ی زندگی به یه دست انداز می رسی، از روش رد شو. وا نسا شروع کنی به کندن چون بعد از دو سه روز خستگی و علافی تازی خواهی دید که نه تنها مشکلی رو حل نکردی، بلکه یه دست انداز دیگه در جهت مخالف درست کردی!
از روی دست اندازای زندگی باید رد شد!
برچسبها:
درباره ی فیلم / About Movies,
دیدگاه / Viewpoint
چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۰
من یک مطرود اجتماعم هستم
16Feb2011
20July2011
من یک مطرود اجتماعم هستم. کسیکه نه به خاطر کارهای بدی که می کند، که بخاطر اینکه کارهایی می کند که همه به نوعی به آن اعتقاد دارند مطرود گشته است. نه اینکه بایکوت شده باشد؛ خیر. اتفاقا خیلی هم او را تحویل می گیرند. اما اینها همه تا پای گور است. درون گور تنهای تنهاست. نه دوستی، نه یاوری. حتی دشمنی هم در آنجا ندارد. آنجا جایی است که فراموش شده است. حتی نزد نزدیک ترین دوستانش. خاک، سردی می آورد. من هم فراموش خواهم شد. برای همه. در این گوری که خودم با پنجه هایم برای خویش می کنم تنها منم و خدایم. ایمانم، هوایی است که تنفس می کنم. بدون آن خوراک موریانه ها خواهم شد. دوست دارم روی سنگ قبرم چه بنویسند؟! می خواهم بنویسند این گور کسی است که به جماعت ایمان داشت و برایش بسیار بسیار احترام قائل بود ولی بدون توقع. ولی اینرا اینطور بنویسند: "اینجا گور کسی است که برای جماعت احترام قائل بود نه اهمیت". اینقدر از توده در فرارم که دوست دارم سر گورم هم نیایند. ترجیح می دهم گورم بوستانی از علف باشد تا سنگ سیاه با گلاب شسته ای. از داد و بیدادهای جماعت خسته ام. لااقل بگذارید در گورم آسایش یابم. جنازه ام برای شما. چه در زندگی و چه در مرگ. روحم را ولی برای خودم بگذارید.
من یک مطرود اجتماعم هستم. من مطرود اجتماعی هستم که تا مرا تا پای گورم بدرقه می کنند ولی در باقی مسیر تنهایم می گذارند. اینها که می گویم صرفا گله گذاری است برای اینکه کمی سر دلم سبک شود. خب من هم آدمم و ظرفیتم پر می شود. باید جایی ناله کنم تا کمی سبک شوم. ولی فقط گله گذاری است. برای همین هم می نویسم. به کسی نمی گویم تا حتی حوصله ی کسی را سر نبرم. می گفتم؛ یعنی گله میکردم؛ از اینکه کار از فرد به توده که می رسد چقدر عجیب و غریب می شود. نظام های سیاسی برای این بوجود آمده اند که بشر را در مسیر سعادت یاور باشند. این تشکیل چه به جبر تاریخ و طبعیت بوده باشد یا به اختیار بشر، ولی تغییر آن به دست بشر بوده است. وگرنه این همه تغییر به خود نمی دید. این همه انقلاب و اصلاح و اعتراض از همین جاها پدید آمده. ولی چگونه است که وقتی اقلیتی پیشقدم می شود برای اصلاح فساد سیستمی، توده همراهی نمی کند؟ خوب منتظر می ماند تا بگیرند و بزنند و بکشند و... تا توده بخواهد بیدار شود. و اجازه می دهند آن نظام سیاسی این اقلیت را له کند. نه برای اینکه دزدند یا غارتگرند یا فاسدند. برای اینکه اقلیتی هستند که اکثریت فقط تا پای گور با آنهایند. به نظام سیاسی که با آن مبارزه می کنم کاری ندارم. برایم قابل درک است که او برای بقای خویش می کوشد. ولی از توده دلگیرم. بغض دارم. برای این است که می گویم بر قبرم بنویسند "اینجا گور کسی است که برای جماعت احترام قائل بود نه اهمیت".
من یک مطرود اجتماعم هستم. نه اینکه اینرا تازه فهمیده باشم. مدت هاست که می دانم. و گفتم که. اینها فقط گله گذاری است. وگرنه بسیار هم خوشحالم که در گورم تنهایم. تنهایی گورم را دوست دارم. گور باید هم شخصی باشد. چراکه به دیگران ارتباطی ندارد که سرپنجه هایم خونی شده. از بس که زمین را کنده ام برای حفر این گوری که قرار است جایش هم بعدها معلوم نشود. اگر قرار بود گورم را هم با کسی شریک شوم، خودم را می سوزاندم. دیگر در گورم هم، نمی توانم همراه بودن با این توده را تحمل کنم. اصلا خوبی گور همین است که شخصی است. نه تو به گورهای دیگران کاری داری و نه آنها به مال تو. گور تنها جایی است که از آن وقتی که می فهمی محل آسایش آینده ات است، می توانی تمام تلاشت را روی آن قرار بدهی تا هر چه بهتر بسازیش. هر جور دوست داری. شخصی شخصی. به توده هم کاری نداشته باشی. جماعت عالمین آن طرف دنیا هستند و تو اینطرف. گور تو برای کسی اهمیتی ندارد که بخواهد در کارت دخالت کند. گور شخصی ترین جای دنیاست.
من یک مطرود اجتماعم هستم. و گورم تنها جایی است که برایم مانده. تنها جایی که می توانم خلوت کنم. که امید دارم آنکه در میان جمع با من همراه نمی شود، اینجا دستم را بگیرد. بر من ظاهر شود. حرفم را بشنود. برایش گریه کنم. در بغلش بخوابم. دست مهربانیش را بر سرم بکشد. به دردهایم گوش بدهد. برایم غصه بخورد. دلش برایم بسوزد. کاری را بکند که هیچکدام از این توده نتوانست و نخواست در حقم بکند. این توده برای من ارزشی قائل نیست. من نیز به آن اهمیت نمی دهم. تنها احترامش میکنم. آنهم فقط بخاطر کسیکه می خواهم در گورم کنارم باشد. توده را نمی خواهم. فقط خودم مرا کفایت می کند. فقط او مرا کفایت می کند. برای این است که می گویم بر قبرم بنویسند "اینجا گور کسی است که برای جماعت احترام قائل بود نه اهمیت".
دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۰
دکه ی بدلیجات
15جولای 2011
موهای صافی دارد. نه خیلی بلند، نه خیلی کوتاه. رنگ اصلیشان سیاه است که مش قهواه ای خورده. شده است مثل شب های ابری کوالالامپور که رنگ سیاهش را تار تار نور برجها و باروها روشن میکند. گیرم که دیگر دیر زمانی است باروها را وسط شهرها می سازند. وگرنه موهایش به همان سیاهی شب های کویر خودمان است. البته موهایش هم نباید به این صافی باشد. صاف کرده یا اتو کشیده. این روزها مد است. سبزه است. با چشمان درشت قهوه ای که حتی به وقت لبخند هم نازک نمی شود. ولی غمزه ای دارند پنهان در دلشان. لبهایش برجسته است. و صورتش نه چندان گوشتالود. غیر از بینی، در این صورت، گِل همه چیز دیگرش خوب سرشته شده. بی چندان آرایشی. یعنی شاید هم دارد و من ندیدم. آنچه دیدم فقط کنتراست ابروها و مژه ها بود. مژه ها پر رنگ شده و ابروها سبک. نه اینکه باریک شده باشند، هنوز پهن اند ولی کوتاه.
از زیور آلات هم فقط چند النگوی خیلی باریک و یک دستبند چرمی یا پلاستیکی سیاه. سیاهی، سیاهی است. یعنی شاید این تنها رنگی است که کم و زیاد ندارد. تند و کند ندارد. همه شان فقط "سیاه" اند. چه سیاهی دستبند باشد چه سیاهی قاطی شده با النگوهای نقره ای رنگش. گردنبند هم ندارد. دو گوشواره ی نگینی اش را هم محض خالی نماندن عریضه اینجا می نویسم. ولی از لاک نقره ای ناخن ها و دو حلقه ای که دارد نمی توانم بگذرم. هر چه النگوها باریک است، حلقه ها اما پهن است. و هر دو در دست راست. خوشبختانه. یکی بر شست نشسته و دیگری بر اشاره. اشاره ای به من شاید. یا هر آنکه در جای من نشسته باشد. موبایلش هم صورتی رنگ است. که به وقت صحبت با مشتری ها یا وقتی بیرون می آید آنرا در جیب پشتش می گذارد.
لباس چندانی ندارد. پایین تنه اش فقط یک شلوارک جین آبی با سنگ شور سفید. و کوتاه. هم از بالا و هم از پایین. یعنی شکمش بین پیراهن و شلوارکش پیداست. ولی بجای ناف، زیر آن تا گودی بالای شرمگاهش بیرون افتاده. شاید چون لاغر است و شاید این هم مد است. کفشهای سیاه مخملیش با آن پاپیون طلایی رویشان را هم در مغازه پا نمی کند. بالاتنه اش اما داراتر از این است. یک تاپ سیاه که حجابی از پیراهن مشکی پف کرده ای در برش گرفته. سه دکمه ی بالای پیراهن را باز گذاشته ولی خط سینه اش پیدا نیست. که شاید از لاغری است نه از منع غمزه. آستین های بندینک دارش هم تا بالای آرنج تابیده شده.
خوش سلیقه است. اینرا از دکوربندی مغازه اش می گویم. یا بهتر بگویم، دکه اش. اول فکر کردم خریدار است. ایستاده بود و شال ها را دور گردنش امتحان می کرد. با آن شال چگالی لباس هایش هرم وارونه ای بود. اینجا بود که اول بار نگاه هایمان به هم خورد. من نگاهش می کردم وقتیکه سرش را چرخاند. چون نگاهش می کردم او هم زل زد به چشمهایم. او نگاهش را برگرداند و به کارش ادامه داد. من هم به کارم ادامه دادم. یعنی هنوز نگاهش می کردم. شاید لبخندی هم زد. نمی دانم. آخر، تفسیر آدمی از اطرافش غیر از خود واقعیت بیرونی، به انگار درونیش هم بستگی دارد. دو نفر دیگر هم در دکه بودند. اولی که رفت و دختر مورد نظر پولها را در کیف برزنتی صورتی ساده و بدون طرحش که گذاشت دستم آمد که فروشنده است.
می گفتم. خوش سلیقه است. مغازه اش دکه ای است در ورودی مالی. متشکل از چهار ستون چوبی سفید. از سه ور آزاد و از چهارمی به دکه ی همسایه خورده. این طرف را دیواری ساخته از سه ردیف شال که کلا تا اندازه ی سرش بالا آمده. از آن سه ور دیگر، دو ورش میز دارد و سومی یک طبقه پر از وسایل و یک راه به درون که همان در باشد. آن دو ور دیگر را میزها بسته اند. می دانید، برای قوانین طبیعت، انسان چیزی فراتر از سایر جانداران و حتی بیجان ها نیست. این خود انسانها هستند که با گنده گوزیشان فکر می کنند تافته ی جدا بافته ای هستند. این فقط آدمها نیستند که ظاهر و باطنشان یکی نیست. میزهای زیادی دیده ام که رویه شان قشنگ است و خودشان به خرابی چوبهای موریانه زده. این میزها را هم از باطنشان خبر ندارم. اهل قضاوت نیستم. ولی ظاهرشان به لطف کسی خیلی زیبا شده. روی میزها را پارچه ی مخملی سفیدی پهن کرده. از آنها که با آن عروسک می سازند. کمی از این مخمل از لبه ی میز آویزان است. و زیر آن یک تور نازک سفید زیبا با گلهای کوچک سبز و صورتی؛ کمرنگ نقش بسته بر آن. این توری را به شکل هلال در آورده. همانجور که بالای پرده ها را درست می کنند. زیر آن هم یک پارچه ی صورتی براق تا زمین جاری است. با چین های بزرگ. باز همانطور که پرده ها را چین می دهند. من روبروی یکی از این میزها نشسته ام بر نیمکتی و تکیه داده به ستونی و این خزعبلات را می نویسم.
بدلیجات می فروشد. شال و انگشتر و از همین چیزها. سر دکه سقف ندارد. و دور تا دورش چوبهایی عمود بر ستون ها کوبیده شده. که از پهلو به چوبه ی دار می ماند. بی طناب البته. و بر آن پارچه ی صورتی زیبایی به شکل سایبان کوچکی آویزان است. به همراه پارچه ی صورتی گلداری با گلهای زرد و سفید در وسطش. هر چند این سقف ها برای هر پنج دکه یکسان است ولی اگر به من است، چون این دختر خوش سلیقه است، این سایبان صورتی زیبا هم سلیقه و پیشنهاد و کار اوست. نُه تا چراغ مطالعه ی پایه بلند هم برای روشن کردن میزها و شالها کار گذاشته. و همه اش سفید. هم نورشان و هم خود چراغها. خوش سلیقه است چون می توانست مثلا از نور زرد یا آبی یا سبز استفاده کند و دکه اش را جلف کند. آنوقت البته دیگر من نمی نشستم درباره اش بنویسم. چون خوش سلیقه است دارم می نویسم.
الان یک ساعتی می شود که اینجا نشسته ام و نگاهش می کنم. دیگر راحت به هم نگاه می کنیم. بیشتر من نگاه می کنم. کاری برای کردن ندارم جز همین دیدن و نوشتن. او فقط گهگاهی؛ تا مطمئن شود هنوز هستم و به او نگاه می کنم. باید مشتری هایش را رتق و فتق کند. چند باری بیرون آمده. گاهی هم نشسته. چند باری هم وسایلش را مرتب کرده. گاهی هم دستش را به درون موهای نرمش فرو برده. همه دارند می روند. از مغازه دارها و مشتری ها و عابرین. ولی او هنوز هست. من هم هستم. به قول کوندرا داریم "طنازی" می کنیم. وعده های بدون ضمانت به هم می دهیم. با نگاه هایمان. همین نگاه کافیست. دارم فکر می کنم بروم و چیزی بگویم. بروم و انگشتری انتخاب کنم. بعد بگویم به نظر شما این برای یک دختر مناسب است بگیرم؟ شما ترجیح می دهید دوست پسرتان کدامشان را برای شما بگیرد؟ یکی را نشان بدهد. و من بگویم که همان را می خواهم. و بگیرم. بعد بگویم هدیه ای برای تو. چون سوژه ی نوشته ام بوده ای. و چون یک ساعت تمام داشتم تماشایت می کردم. و چون...
رفتم و جلوی بساطش ایستادم. چندتا از انگشتر ها را ورانداز کردم. یکی را خریدم. ولی چیزی نگفتم. تشکر کردم و آمدم بیرون. بعد از چند دقیقه باز برگشتم. گفتم در این یک ساعتی که اینجا بودم چیزی درباره ی شما نوشتم. می خواهم به عنوان تشکر یادگاری به شما بدهم. انگشتری بنفشی که چشمم را گرفته بود برداشتم و دادم بهش. پولش را هم دادم. گفتم که جمعه همین حدودها باز هم می آیم. چیزی نگفت جز لبخندی. این یکی لبخند دیگر خیال نبود. جمعه باز خواهم آمد. همین حدودها. که ماه در آسمان به رنگ ابرهاست و خورشید دم غروب طلایی طلایی. آنوقت این انگشتری نشانه خواهد بود...
دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۰
آهستگی
27Jun2011
صبح دکمه ی آسانسور رو که زدم، به نرده ها تکیه دادم و منتظر بودم. از اون بالا یه آقایی رو دیدم با موی کوتاه وزوزی، یه صورت خپله و چشمای پف کرده که هر دقیقه یک خمیازه ی عمیق می کشید و پاهاش هم موقع راه رفتن از زمین جدا نمیشد. شکمش هم حدود بیست سانتی از خط فرضی که نوک دماغش رو به شست پاهاش وصل می کنه پیش تر بود. یه بچه ی کوچیک هم همراهش بود. از اون نق نقوهایی که هی دستاشون رو از بدنشون آویزون می کنند و خودشون رو از باباشون. یه بچه ی خپله که صدای نق نق هاش تا اینجا، طبقه ی دهم بالا می اومد. توی آساسنور فکر می کردم یعنی منم قراره در آینده اینقدر چندش آور بشم؟! بشم یه خیک چربی که با سرش پول در می آره و با شکم و زیر شکمش خرج می کنه؟
شب که بر می گشتم در همون آسانسور یک آقای دیگه ای هم در آسانسور بود. دستش بچه اش هم تو دستش. با لبخندی به هم سلام کردیم. خیلی استوار بود و پر انرژی. از اونهایی که نق های یک بچه ی مفو رو می تونه تا یک ساعت تمام با آرامش تحمل کنه (البته بچه اش اصلا مفو نبود، خیلی هم خوب و شیرین بود). از اونایی که در بحرانهای کاری وقتی همه چیز به غایت خراب میشه، بعد از یه نفس عمیق با یک لبخند حاکی از اطمینان بر میگرده تا کار رو دوباره درست کنه. از اونایی که شب اون بحران کاری وقتی بر میگرده خونه عاشقانه ترین بوسه رو به عنوان سلام به همسرش میده. آسانسور در طبقه ی ششم وایساد و تکونش منو دوباره به خودم آورد. باز هم با لبخندی شادتر از اولی بدرقه اش کردم. اگه اون چیزی که از مخیله ام گذشته بود وصف دقیق زندگی این مرد نبود، می تونست چیزی باشه که خودم می خوام باشم. که می خوام به قول کوندرا زندگی رو با "آهستگی" پیش ببرم.
قمارباز
21Jun2011
به قمار بازی که تا آخرین شاهی ته جیبش رو هم باخته محبت نکنید. آزاری هم بهش نرسونید. چون نه توان اینو داره که در مقابل مشت های شما گارد بگیره ( و نه اصلا می خواد که گارد بگیره) و نه از شدت بدبختی معنی محبت شما رو درک میکنه. برای اون همه چیز فلاکت باره و تنها چیزی که در ذهنش جریان داره ( نه مشت ها و نه محبت ها، که) قمار بعدی است...
پی نوشت: طرح نوشتن یه داستان کوتاه رو بر اساس این نوشته دارم.
دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۰
عشق
18Jun2011
یک ملت ارزش فدا کردن جانی را دارد
و یک نفر ارزش فدا کردن ملتی را...
می توانم آنقدر عاشق ملتم باشی که جانم را فدایش کنم
و آنقدر عاشق کسی که ملتم را فدایش کنم...
من جانم را فدای ملتم می کنم و و ملتم را فدای چشمان تو...
یک ملت ارزش فدا کردن جانی را دارد
و یک نفر ارزش فدا کردن ملتی را...
می توانم آنقدر عاشق ملتم باشی که جانم را فدایش کنم
و آنقدر عاشق کسی که ملتم را فدایش کنم...
من جانم را فدای ملتم می کنم و و ملتم را فدای چشمان تو...
جمعه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۰
از داستایوفسکی متشکرم
8Jun2011
پس از تمام کردن هر کتاب، زندگی ای را آغاز می کنم. جنایت و مکافات داستانی بود سراسر درد و رنج و اندوه. که تن را ریش میکند و روح را می ساید. لیکن همین نقطه ی عطف ماجراست. یا شاید بهتر است بگویم نقطه ی عطف داستایوفسکی است. مردی که تمام زندگانیش درد بود و رنج. و همین مرا به ستایش او وامی دارد. همانگونه که خود می گوید: "من در برابر تو زانو نزدم، در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زدم". من نیز اینگونه در برابر او زانو می زنم.
شاید اکنون بتوانم بگویم ستایش انگیزترین بخش زندگی هر انسانی و آنچه او را تعالی می دهد رنج های اوست. آنچه از وجود انسانی که ستایش بر انگیزتر از باقی است رنج است و درد. درد ایمان. رنج ایمان. رنج عبادت. رنج سختی زندگی. رنج بیهودگی. درد مصائب. رنج تسلیم شدن.
رنجی که در جنایت نهفته بود و دردی که در مکافات آن، روایات بدیعی نبودند. توصیفات بدیعی بودند. توصیفاتی بدیع از احساس هایی کهنه و همیشگی. آنچه انسان را وامی دارد با گوشت و پوست و استخوان هم پایه ی داستان رنج بکشد تجربه ی شخصی اوست از آنچه روایت می شود. از جنایت هایی است که خود مرتکب شده و دردهایی است که با آنها مکافات پس داده. داستان شرح پیچیده تر و عمیق تری است از آنچه به کرّات دریافته ایم و تجربه کرده ایم. و هنر نویسنده در این است که شاخه ی کوچک تجربه ات را با درختی به وسعت رنج خویش پیوند می دهد و در آنی، شاخه ی کوچک رنجت به عظمتی می رسد که جلا دهنده ی روحت می شود. بیماری تنت می شود. افق دیدت می شود. سرچشمه ی جوششت می شود. منتهای حیاتت می شود. و ابتدای مماتت.
و آنچه آنرا به نهایت و در نهایت به تعالی می رساند عشق است. و چه زیبا و دلهره آور است آنگاه که رنج را با عشق در می آمیزد. از یاس زایش دوباره را تصویر می کند. از دلِ شکسته بارقه های عشق را می نمایاند. عشقی که باز هم با رنج پیوسته است. و زیبایی این عشق نیز از رنج درون اوست. شاید تنها این رنج است که می ماند...
پی نوشت: نمیدانم این ستایش رنج بود یا داستایوفسکی یا داستانش. و البته نمی دانم چگونه اینان می توانند غیر هم باشند و یکی نباشند.
گزیده های کتاب جنایت و مکافات:
شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰
تاس زندگی
با اله بودن یا هیچ نبودن تنها یک قدم فاصله داشت. هیچ نبودن ولی زنده بودن. زنده بودن، همانگونه که زن فرانسوی در شب هم آغوشیشان در گوشش زمزمه کرده بود. اله بودن ولی در وحشت بودن. همانگونه که قربانیش، خدایگان پیشین به وقت مرگ زمزمه می کرد. هنگامیکه راه های پیش رویت به یک اندازه پررنگ اند، بگذار زندگی برایت تاس بریزد. و او به تماشا نشست. چه بهتر از این؟ به تماشای تاس ریختن زندگی نشست. در آن جنون تاس زندگی بهترین تصمیمش را رقم میزد.
برچسبها:
درباره ی فیلم / About Movies
اشتراک در:
پستها (Atom)

