1-در طی سه شب گذشته، شب رو به صبح چسبونده بودم. تا 5، 6 صبح بیدار بودم و نماز صبحم رو اول وقت خوندم. به خاطر کم خوابی امروز دیگه حسابی قاطی کرده بودم. مغزم فرایندهای عادیش رو نمی تونست انجام بده. ساده ترین جملات برام به شدت پیچیده شده بود. دیروز و امروز هم بیرون بودم و خستگی هم دلیل مضاعف شده بود. تا اینکه بالاخره امروز از پا دراومدم و در نمازخونه Midd Walley یک ساعتی رو خوابیدم. و وقتی برگشتیم خونه هم باز هم یک ساعت دیگه! و همچنان در خلسه ی خواب و بی خوابی شناور بودم. هوس دیدن یک فیلم کردم و دیدم چی بهتر از استالکر تارکوفسکی. اشتباه نکرده بودم. دیدن بعضی فیلمها روحیه و زمینه ی خاص خودشون رو طلب میکنن و با اینکه نمی دونم چه فیلمی چه موقعیتی برای دیدنش می خواد (چون هنوز ندیدمش که بفهمم!)، ولی تا حالا که موقعیت های متناسبی پیش اومده. شاید نشانه هست و شاید هم اتفاق!
2-امشب "استالکر" رو دیدم. دومین فیلمی که از تارکوفسکی دیدم. در خلسه ای دیدمش که بدرد این فیلم می خورد اتفاقا! دیگه چیزی ندارم در این باره بگم چون هر چی بگم که ذره ای از خود فیلم هم نمیشه، پس بهتره چیزی نگم، و اصلا چرا باید چیزی بگم؟
3- اصلا چرا باید چیزی در باره ی فیلم بگم؟ چرا باید حس خوبی رو که از فیلم گرفتم محدود کنم به چند تا کلمه و بعد همون حس رو هم از دست بدم؟ در ازاش چی بهم می ماسه؟ هیچی! جز یه مشت خزعبل بی ارزش!
برای همین هم هست که مدت هاست نقد فیلم نخوندم و نشنیدم. خوب تارکفسکی هر چی می خواست بگه خودش گفته پس دیگه چرا باید به خزعبلات چهار نفر دیگه گوش بدم که مسلما به اندازه ی تارکفسکی فیلمش رو نمیشناسن ولی موقع حرف زدن یه جوری درباره فیلم صحبت میکنن که...! چرا باید احساس و شعورم رو به تیغ کند جراحی این دامپزشک ها بسپرم؟
برای همین هم در باره ی فیلمها چیزی نمیگم جز اینکه مثلا ارزش فکر کردن و لذت بردن رو داره. وبرای همین هم مطالب سینمایی رو دنبال نمی کنم. و برای همین هم از دیدن پشت صحنه ی فیلمها متنفرم! یاد دارم وقتی رو که چه حالی می کردم با سریال "صاحب دلان" و با اون شخصت پیرمرد. و چطور چراغ اون همه حال و حس و لذت فردای اتمام سریال با دیدن شخصیت پیرمرد و ...، یک دفعه پته کرد و برای همیشه خاموش شد و الان دیگه با هزار زحمت حتی اسمش رو یاد میارم!
اینه که برای من "سینما فقط برای شنیدن" هست! دوست دارم موقع دیدن فیلم با شخصیت های فیلم ارتباط برقرار کنم نه با شخص ها! و حرف عوامل فیلم، کارگردان و فیلم نامه نویس و فیلمبردار و...، رو به تماشا بشینم نه خزعبلات یه مشت فلان و بحمان رو! اونها هم اگه بلدن حرف خودشون رو بزنن و از خودشون حرف بزنن، بسم الله، میشنویم!
4-اخیرا بعد از دیدن فیلم "دعوت"، "آلبوم دعوت" رو هم دیدم که در آخرش هم یه جلسه با حضور حاتمی کیا و مریلا زارعی و...بود. راستش از دیدن اون جلسه زیاد بدم نیومد ولی باز هم ترجیح می دم نبینم چون به ریسکش نمی ارزه! در این جلسه هم فقط حرفای حاتمی کیا رو گوش دادم چون باقیشون خزعبل محض میگفتن!
5- دیگه وقت خوابه. پلک هام رو به زحمت باز نگه داشتم. شب خوش.
باز هم دم صبح هست که منویسم. این رو سالهاست که میخوام بگم و بنویسم. اینکه چقدر تعادل و توازن لذت بخش هستند. اینکه بعضی چیزها به طرز عجیبی با روح آدمی متناسب میشن. اینکه بسیار از دیدن و احساس کردن این توازن لذت برده ام و میبرم. دو چیز رو در تاریخ زندگانیم از بین مصنوعات بشری متوازن ترین ها دیدم. دو چیزی که تقریبا همیشه مواجه شدن با اونها هوش رو از سرم پرونده!
اولیش خوشنویسی هست. نستعلیق و شکسته نستعلیق. هیچ هنری برام لذت دیدن خوشنویسی رو نداره. دیدن این همه تناسب و زیبایی یکجا واقعا حیرت آوره. بیشتر از این توصیف نمیتونم بکنم حسم رو از این اعجازی که از نی و دوده برمیخیزه.
و دومیش موسیقی باخ. موسیقی که آرامش عجیب و مرموزی در خودش داره. آرامشی که فقط با گوش دادن به این آثار تجربه کرده ام. به خصوص قطعه ی "Air" که شده ساعتهای متمادی در روز و روزهای متمادی در هفته و هفته های متمادی در ماه تنها مونسم بوده. واقعا قطعه ی بهشتی هست!
پی نوشت: گمونم تا چند وخته دیگه باید لیستم رو بکنم سه تا! تابلوی ون گوگ که در کتابخونه دیدم رو هم کم کم باید اضافه کنم چه هر باری که به کتابخونه رفتم از زیارت این تابلو غافل نبودم! ولی خوب، المقدمون مقربون! این سومی هنوز احتیاج به زمان داره.
یه تابلو خوشنویسی که این روزها زیاد نگاهش میکنم رو اینجا گذاشتم.
Finally, I finished my exams yesterday evening! Those days were really awesome. I’ve had to study from 10am to about 11:30pm! I had 3 damn hard weeks. But fortunately, I took good exams and I hope I can get good marks too. I really did my best.
Today, I wanted to go to UM university in the morning because Dr. Mahatir Mohamad supposed to come to our university for a conference and I wanted go there which maybe I could take a picture with him. But unfortunately, it was a so heavy raining that I could not go there!
Anyway, now I come back to write in my weblog again. But this time, I’m writing this post in English first because, yesterday I found a new friend that told me a very useful point. Her point was about learning English. She said:” one of my lecturer keep saying: mistakes are not our enemies but our friends, don’t afraid of our mistakes, learn from them...”. It’s a really good point and if I can use it, I hope I could improve my English skills rapidly. In the past, sometimes I was afraid to speak English due to some of my mistakes! But now, I decided to be friend with my mistakes and learn from them!
It encourages me to add an English part to my weblog and extend using English. So, I did this post first in English and I’ll add an English part to some of my older Farsi posts as soon as I can. But off course, I do not think so if I could do it for my all posts because there are some things that have a close relation to my culture and I just can discuss about them in Farsi. I do not think so If I could find an English synonyms for some Farsi words!
And off course, at last I should say:” thank you Isil”.
بالاخره امتحانات تموم شد. سه هفته ی بسیار سخت رو پشت سر گذاشتم. این هفته ی آخر که دیگه کاملا از خورد و خوراک هم افتاده بودم؛ از ساعت 10 صبح تا 11:30 شب همش در کتابخونه و مشغول خوندن! ولی بالاخره تموم شد و تا شروع ترم جدید حدود 45 روز تعطیلات.
امروز قرار بوده ماهاتیر محمد بیاد دانشگاه ما برای سخنرانی. ماهاتیر محمد فارغ التحصیل پزشکی دانشگاه خودمون هست و تخصص رو هم در سنگاپور گرفته. خیلی دوست داشتم برم و از نزدیک ببینمش و اگر شانس یاری کنه بلکه بتونم باهاش عکسی هم بگیرم. ولی از صبح چنان بارونی گرفته که فقط خدا باید بگه بس! یک ریز میباره. آنقدر شدید که دونه های بارون دیگه معنی نداره؛ آب مثل یک رشته ی متصل آسمون رو به زمین چسبونده! و ما رو هم خونه نشین کرده؛ آخه از دیروز برای امروز که اولین روز تعطیلات هست کلی برنامه ریزی کردیم که فعلا همه مالیده شدن!
مثل اینکه بارون بند اومد! میدونستم زودتر اینها رو مینوشتم! (همون بحث بی پایان نشانه ها و تصادفات!) تا دوباره نگرفته راه بیفتم!
درباب نوشته ی بالا هم بعدا ادامه میدم!
پی نوشت(7:41pm)
خوب بارون بند نیومد و برنامه ی ما هم کاملا مالید! و در باب نوشته ی بالا هم نمی دونم چی بگم! فقط اینکه تصمیم گرفتم وبلاگم رو دو زبانه کنم. ولی البته مطالب رو ترجمه نمی کنم، اضافه می کنم. انگلیسی رو هنوز خوب بلد نیستم ولی همین نوشتن کمک خواهد کرد راه بیفتم.
الان در کتاب خونه نشستم و مثلا قراره برای امتحان هفته ی آینده درس بخونم. یک ردیف جلوتر، در میز سمت چپی یک دختر چینی-مالای نشسته؛ با یک هیکل لاغر و کوچیک. حتما دانشجوی لیسانیه ولی نمی دونم چه رشته ای؛ هر چند که به هر صورت مهم هم نیست چون دخلی به من پیدا نمی کنه! یه دختر سبزه هست با صورت کوچک استخوانی و چشمهای سیاه و نسبتاً درشت که پاشون کمی گود افتاده (که البته به گمونم حالتشون باشه نه از درس خوندن زیاد)، یه دماغ باریک و لب های خپله و برجسته که سرخیشون کمی به سیاهی میزنه. با موهای سیاه نازک و لخت و نه چندان بلند که از پشت خیلی ساده اونها رو با یک کش صورتی رنگ بسته و قسمتی از اونها رو هم روی صورتش ریخته. غیر از زنجیر باریکی که به گردن انداخته، آرایش و جواهرات دیگه ای نداره، مثل سایر دختر های اینجایی. حتی ساعت مچی هم نبسته. لباسهاش هم شامل یک تک پوش آستین کوتاه صورتی رنگ یخه گرد که دور یخه و پایین آستین هاش با نخ سفید به طرز ساده ای دور دوزی شده، شلوار سیاه تنگ جین و کفشهای کتانی بند دار خاکستری رنگ که بدون جوراب پوشیده؛ البته به همراه یک لباس نسبتاً ضخیم آستین بلند و کلاه دار آبی رنگی که رنگش کمی به سبزی میزنه و به خاطر سرمای کتاب خونه پوشیده. یک کوله پشتی با طرح چهارخونه به رنگ صورتی که به طرز خوشایندی با تک پوشش هم خوانی داره به همراه لپ تاپ VAIO صورتی رنگ و کلاسور برگه هاش که اون هم صورتی هست میتونه نشون دهنده ی رنگ مورد علاقه اش و شاید هم تا حدودی روحیاتش باشه؛ که البته امیدوارم در باره ی ارتباط رنگ صورتی و روحیاتش اشتباه کرده باشم چون رنگ صورتی و ...!!! یه هدفون هم توی گوشش هست که به ام پی تری پلیرش وصله که امیدوارم لااقل این یکی دیگه صورتی نباشه.
علت نوشتن این چیزا این هست که من رو یاد کتاب "پاریس جشن بیکران" اثر ارنست همینگوی انداخت. همینگوی در کتاب تعریف می کرد که وقتی در کافه مشغول خوردن قهوه و نوشتن بوده، یک دختری در میز جلوییش نشسته بوده که اون رو به فکر برده که این میتونه همسر ایده آلش باشه و از این خزعبلات.... هرچند که همون موقع هم مجرد نبوده!!! و بعد مشغول نوشتن شده و وقتی دوباره سربلند کرده، دیده دختره اونجا نیست. موضوع خیلی ساده هست ولی در عین حال جالب.
ولی این دختر من رو به هیچ کدوم از این فکر و خیالا نینداخته. فقط فرم صورتش و اون چشمهای سیاه و درشتش برام جالبه. همین! و دوست داشتم وقتی من هم سرم رو از کتاب بر می دارم اون از اونجا رفته باشه ولی این طور نشد. همچنان همونجا نشسته و به گمونم تا بعد از ظهر هم اوضاع همین باشه. دلم می خواد بروم و بهش بگم که فرم صورتش با اون لب های خپله و چشمای سیاه و پوست سبزه چقدر بهش میاد ولی خودم هم مطمین هستم که این کار رو نخواهم کرد چون هم روم نمیشه و هم ممکنه فکر و خیال بد بکنه. البته به هر صورت خیلی هم به من دخلی پیدا نمی کنه.
این هم میشه یه اتفاق معمولی در یه روز معمولی با این تفاوت که نوشتمش و اون رو تبدیل به یه خاطره کردم. ولی ای کاش پاشه و بره و البته من هم متوجه رفتنش نشم و فقط وقتی سربلند میکنم ببینم نیست. دوست دارم یه تجربه ی همینگویی داشته باشم؛ هر چند که قبل از این داشته ام!
10.11.2009-3:49pm- پی نوشت:
1-باید بگم که کتاب "خسی در میقات" آل احمد هم در انگیزه دادن به من برای نوشتن این مطلب بی تاثیر نبوده!
2- این مطلب روایت اتفاقی هست که همه ی ما، چه دختر و چه پسر، بارها تجربه کرده ایم ولی به ندرت جرات کردیم در باره اش حرف بزنیم. من فقط میخواستم این تابو رو برای خودم بشکنم چراکه این رو یه قسمت طبیعی از روان آدمیزاد میدونم و دیگه نمی خوام بخاطر این اتفاقات طبیعی و ساده در زندگیم احساس گناه کنم. شاید در اشتباهم و شاید هم نه! ولی فعلا آب در این قسمت رودخانه جریان داره. تا بعد که ببینیم چه پیش بیاد.
Now, I am in the main library of the UM university. I supposed to study for my next week exams but I really cannot do it. I do not know why; maybe it is the influence of the listening to my classical music selection. Anyway, in the next row, it is a China-Malay girl. She is thin and with a tinny body. Whilst it does not matter for me, but it seems that she is a bachelor student. The things that attract me to her are her brunette skin, big black eyes and squatty lips which make a beautiful and interesting harmony in her face. Also, she has black hair but not so long that ties them simply with a pink pin.
Her clothes are very simple too. A pink T-shirt without any label on it, a narrow black jean pants and a pair of gray sneakers. And also a blue cloth with long sleeves that she wears due to the chill of the library. She has a pink backpack, pink cell phone and pink box file. Everything is pink and hence, I think maybe pink is her favor color but I really hope I just made a mistake because I do not like girly girls!!!
Anyway, I wrote these things because I remember a part of a book of Ernest Hemingway, “A Moveable Feast”. In one part of the book Hemingway talked about a girl who he saw in the coffeehouse when he went there for writing and drinking a coffee. He said that when he saw that girl, he imagine a perfect love and life which they can make together. After that he was started to write and when he raised his head, he saw she is not there. It was a very common happen to all of us but I think this story is interesting yet!
But of course I do not feel the senses like that Hemingway sensed but I just like her big black eyes and squatty lips, just it! I just like happen to me what happened to Hemingway. I just like she was not there when I raised my head from the books I studied. But, it would not happen because I saw her each time I raised my head and I think she would be there until afternoon!
It was a so common happening but with a little difference. The difference is that I made a memory of it by writing it. I hoped I could have an experience like Hemingway again, but it seems that it would not happen this time! It does not matter anyway because I had same experiences already!
11.20.2009-1:52am:
The reason I wrote these things was that whilst it is a normal sense for each boy or girl, we almost never do not like to speak about these kinds of our senses. But, I do not know why? What is wrong with it? So, I think it is just a kind of taboo and I just wanted break this taboo for myself by writing it and discuss about it. Just it!
نمی دانم به چه دلیل این فیلم اینقدر عمیق در زمین ذهنم ریشه دوانده. نمی دانم اگر که بخاطر موسیقی فوق العاده ی آن است؛ چه "فوق العاده" ارضایم نمی کند، به دنبال کلمه ای فراتر از آن می گردم اما نمی یابم!
و شاید تأثیر نام فوق العاده ی آن است، که انگریزی آنرا بهتر از فارسیش درک کرده ام. و چه نام زیبایی، هر چند که "زیبا" هم حق مطلبم را ادا نمی کند، به دنبال کلمه ای بهتر می گردم اما نمی یابم!
بخاطر سادگی و عمق مفهوم این فیلم بود؟ بخاطر لحظاتی که بشر همیشه و مرتب تکرار و تجربه می کند اما از آن سخن نمی گوید؟ "سکوت" هم حق مطلبم را ادا نمی کند، به دنبال کلمه ای پر مغزتر می گردم اما نمی یابم!
به گمانم پاسخم را یافته ام. همان جا که بورخس می گفت لغات را تنها برای بیان تجربه های مشترک می توان بکار برد پاسخم را یافتم. و همین ظنّم را قوت می بخشد که این فیلم هم بیان تجربه ای بوده است. تجربه ای که در یک ساعتِ فیلم، یک ساعتِ موسیقی و یک نام متجلی شده. که هر گاه این تجربه و این احساس به سراغم می آید، به یاد این فیلم می افتم. فیلم را ندارم ولی حسم را با نام و موسیقی آن شریک می شوم.
مثل همین حالا که باز این تجربه به سراغم آمده. و چه بزنگاه می آید. ناگهان از عمق ضمیرت برمیخیزد و شروع به نابودیت می کند. واقعاً "در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را می خورد". دارم می سوزم و دیگر حتی موسیقی So Close So Far هم حق سوختنم را ادا نمی کند.
بالاخره داستان "مزرعه حیوانات" رو بعد از کش و قوسی چند ساله خوندم. داستانی که گمون کنم بیش از نصف خلایق رو یزمین خونده باشندش. ولی حتما این داستان برای مردم هر مملکتی جوری معنی پیدا میکنه. مثل ما ایرانی ها که با خوندنش مملکت ویران شده ی خودمون رو میبینیم!
واقعاً تا همین چند ماه پیش ایران ما هم مزرعه ی حیواناتی بود. خوک هاش هفت فرمان انقلاب این مزرعه ی سرسبز رو وارونه کرده بودند و به خورد ما حیوانات بیچاره می دادند و ما هم صدامون در نمی اومد. و اصلا چرا باید صدامون در میومد؟ آخه مگه در برابر خوک های به این زیرکی و اون سگ های وحشی هم میشد اظهار وجود کرد؟ دورمون حصاری کشیده بودند و همه ی موجودات خارج این حصار رو برامون دشمن تصویر کرده بودند. در نظر من یکی، یه فرد آمریکایی یا اروپایی یا هر جای دیگه یی یه دشمن قسم خورده تصویر شده بود که چون از ناحیه ی دینم(!) احساس خطر میکنه میخواد نسل ما رو برداره!
من حدودا 6 ماه قبل از انتخابات از ایران خارج شده بودم. با همون طرز فکری که گفتم. با اینکه اینجا هم کشوری نیست که درش اروپایی و آمریکایی زیاد پیدا بشه، ولی برام جالب بود که حتی مردم مسلمان اینجا که در ایران اینقدر به روابط نزدیکمون تبلیغ می کنند، نمی دونند ایران کجا هست! و اینکه اصلا ایران و عراق رو یکی می دونند! و ایرانی ها رو عرب میشناسند! دیگه چه برسه به هندی ها و چینی ها! بخصوص چینی ها که در زندگیشون معیار تعریف شده ای غیر از پول وجود نداره! چیکار دارند که اهل کجایی، تمدن چند هزار ساله داشتی و اینکه مسلمون هستی یا بودایی یا هرجایی دیگه! اینها فقط توهماتیه که در مخ ما ملت کرده بودند برای اینکه بتونند بهتر ما رو بترسونن از برگشتن آقای "جونز"! و ما هم مثل گلّه حیوان رام صبح تا شب در مصیبت باشیم و آخر شب هم دلخوش به جهان باقی(!) بخوابیم و نه در این فکر باشیم که این همه ثروتمون کجاست و ناسلامتی ما هم بشر هستیم و دارای یه حقوق اولیه؛ حقوقی نه در حد آزادی بلکه حتی در حد آب آشامیدنی و برق و گاز و یه لقمه ی بخور و نمیر! ولی افسوس که حتی همین ها رو هم نداریم! دارم بحر طویل می بافم! بقول چخوف بدیهیات رو میگم! چیزهایی که ما ایرانی ها به شفافیت وجودمون اونها رو درک می کنیم و میشناسیم. می گذرم!
ولی اصل سخن به اونجایی مربوط میشه که کتاب "مزرعه ی حیوانات" تموم میشه. آخر داستان خوک ها با انسانها جشنی گرفتند و یکی شون حرفهایی میزنه که برای باقی حیوانات مزرعه خیلی عجیبه! در داستان وقتی حیوانات اینها رو میشنون دفقط تعجب می کنند و نا امید به طویله هاشون برمیگردن! اتفاقا در ایران هم چند ماه پیش یکی از این جلسات تشکیل شده بود و در اون هم جمهوریت و هم اسلامیت سلاخی شدند! مردم هم از پشت پنجره داشتند نگاه می کردند. نه اینکه اعضای این مهمونی حواسشون به مردم نبود، نه، بلکه چنان مست قدرت بودند و چنان به سگ هاشون اطمینان داشتند که از عصبانیت مردم نمی ترسیدند. دیگه حتی براشون صرف نداشت که بخوان به مردم دروغ بگن! ولی مردم ما بر خلاف حیوانات مزرعه، به طویلشون بر نگشتند! همونجا موندند. آخه مردم ما حقوق خودشون رو فراموش نکردند. هر چند اون رو درست به خاطر هم نمی آرند ولی حداقل می دونن یه چیزی هست. می دونن اینکاری که خوکها باهاشون می کنند از زمان آقای جونز هم بدتره! میدونن که دیگه اینجوری نمی تونن ادامه بدن.
ولی دریغ از این خوکهای دوپای لباس پوشیده ی چکمه به پا کرده. که اینقدر مست آبجوهاشون هستند که دیگه نمی فهمن مردمی که یه بار انقلاب کردند، دوباره هم میتونند! و نه بع بع گوسفند های احمقشون و نه دندون نشون دادن سگهای دست پروده ی اونها نمی تونه جلوی این مردم رو بگیره! ولی مطمینم که یه روز این مستی از سرشون می افته! روزی که دیگه براشون خیلی دیر خواهد بود!
الان در HP Tower هستم و بالاخره لپ تاپم رو گرفتم. بیرون بارون میباره و من به هر صورت مجبورم کمی منتظر بمونم. اینجا سرزمینی هست که طوفان هاش در کمتر از یک دقیقه شروع میشن! بعلاوه می خوام لپ تاپ رو همین جا تست کنم که اگه مشکل دیگه ای داره بفهمم. لپ تاپم تقریبا نو شد! چون مانیتور، اسپیکر و کیبوردش رو عوض کردند؛ و هر چند این پنجمین باری هست که میام اینجا، ولی گمونم ارزشش رو داشت؛ آخه گارانتیش هم تا یه ماه دیگه تموم میشه. باید یه دستی به سرو روش میکشیدم.
در این چند روزی که لپتاپ نداشتم خوندن کتاب "دنیای سوفی" رو شروع کردم. الان به صفحه ی 503 رسیدم. دیوانه وار خوندم! 500 صفحه ظرف 4.5 روز! فقط 100 صفحه دیگه مونده. باید زود تمومش کنم که بتونم برای امتحانات پایان ترم آماده بشم. با این کتاب اصلا دل و دماغی برای درس خوندن باقی نمی مونه.
کتاب فوق العاده ای هست. نمی خوام بگم بیشتر از کتابهای قبلی که خوندم منو جذب کرده؛ چون معمولا شاهکارها رو خوندم و همشون بیخودم کردند! ولی این هم واقعا فوق العادست. یه داستان درباره ی تاریخ فلسفه. ولی جالبیش اینه که خود داستان هم فوق العادست و وقتی به نیمه ی داستان میرسی، خود داستان هم میشه یه مسیله ی فلسفی!
هوا آروم شده و دیگه می تونم برم. گمونم تا دوباره بارون شروع نشده بهتره حرکت کنم.
و راستی، در این وقتی که اینجا بودم، یه قهوه خوردم. آدم از قهوه ی مجانی نمی تونه بگذره! در لیست دستگاه اسپرسو هم بود. اسپرسو گرفتم بدون شکر. دستگاه هم فقط یک سوم لیوان رو پر کرد. و چه تلخ. ولی حال داد؛ هرچند نه به اندازه ی اون که با امین گرفتم! امین، اینجا به خاطر تو اسپرسو گرفتم!
پی نوشت؛ همان روز 7:40pm :
الان دیگه کتاب رو تموم کردم. نمی خوام در باره ی کتاب چیزی بنویسم چون اون وقت باید همش رو بنویسم! ولی واقعا مدت ها بود اینجوری حال نکرده بودم. مدت ها بود عادت کرده بودم به فیلم دیدن به جای کتاب خوندن ولی حالا دوباره برام ثابت شد فیلم هیچ وقت کتاب نمی شه! لذتی رو که مجددا با خوندن این کتاب تجربه کردم، به یاد ندارم با دیدن هیچ فیلمی تجربه کرده باشم!
و چقدر احساس میکنم دیدم باز شده. حالا ایمانم به عقل و اندیشه ی بشر بیشتر شده. و از بشر بودن خودم احساس رضایت مندی بیشتری دارم. البته از دیگر مزایای این کتاب برای من این هم بوده که ایمانم رو قوی تر کرد چون ایمان رو در جای خودش قرار داد و تفکر و اندیشه و احساسم رو هم در جای خودش.
کتاب رو حتما در آینده دوباره می خونم. ارزشش رو واقعا داره!
پیِ پی نوشت: کتاب رو در 5 روز خوندم. 600 صفحه در 5 روز رکورد خوبیه! شاید از کتاب یه سری نت برداریهام رو اینجا اضافه کنم که همیشه همراهم باشند. این هم یه عکس از نویسنده(مرد وسطی) که واقعا بهش میاد نویسنده ی چنین کتابی باشه!
این پست رو در مورد یکی از مهمترین فیلمهای دوران زندگیم میزارم؛ به بهانه ی دانلود کردن و دیدن مجدد اون. با اینکه فیلم در ظاهر فقط یه فیلم اکشن به نظر میرسه، ولی به جرأت می تونم بگم جزء معدود فیلم هایی ایست که درش ارزش رسیدن به یه هدف، ارزش قربانی کردن و قربانی دادن برای رسیدن به هدف و در انتها صلابت و راسخ موندن در راه اون هدف رو نشون میده.
از بهترین و بیادماندنی ترین سکانسهای فیلم برای من جاییه که یکی از سمفونی های بتهون از گرامافون پخش میشه و گوی از دست Preston می افته؛ و میشینه و گریه می کنه. چیزی که من سالهاست در حسرت اون هستم. و این سکانس چقدر برای من حسرت بر انگیز، دیدنی و احساسی هست. به گمونم کمتر کسی این صحنه رو با حس و حسرتی که من دیدم و کشیدم دیده باشه! انشاءالله نوبت من هم بشه.
و از دیگر سکانسهایی که برای من خیلی جالبه و اصلا بخاطر همین ها اینقدر به شدت به فیلم علاقه مندم، سکانسی هست که Preston اجازه میده یه گروه از حسی ها رو اعدام کنن و برای نجات اونها کاری انجام نمی ده. و همین فیلم رو از تمام فیلمهای دیگه ای که دیدم متمایز می کنه! و این یعنی واقع گرایی! اینکه باید برای رسیدن به یه هدف بزرگ، قربانی بدی!
و در عوض در انتها هم که در مقابل یک مرد بی سلاح ایستاده، دچار تشویش نمی شه و با اطمینان خاطر و بدون معطلی شلیک می کنه! خیلی از دیدن این صحنه لذت بردم و واقعا بعد از اون دیگه نمونه ای براش در بین فیلمهایی که دیدم سراغ ندارم. مکالمه ی Preston و رییس قبل از کشتنش خیلی جالبه:
Boss: Wait. Look at me.
I'm life. I live, I breathe, I feel.
Now that you know it, can you really take it?
Is it really worth the price?
Preston: I pay it gladly!
و بعد بدون معطلی شلیک میکنه. این رو واقعا پسندیدم چون بهش اعتقاد دارم! و اون لبخند آخر چقدر دیدنی هست!
یکی دیگه از ویژگی هایی که فیلم رو متمایز می کنه اینه که مستقیم میره سر اصل مطلب. من اینرو به حساب قدرت فکری کارگردان و اطمینانش از چیزی که ساخته میذارم؛ که مثل بقیه ی کارگردانها به هزار جور فلان و بحمان متوسل نمیشه که فیلم رو کش بیاره یا بیننده رو پای فیلم نگه داره.
واقعا این فیلم رو ستایش میکنم و می دونم که دیگه نظیرش رو نخواهم دید!
10.17.2009-4:42pm
این سومین فیلمی بود که از کیشلووسکی دیدم و مثل دوتای قبلی یه شاهکار واقعی. دو فیلم قبلی NO END و BLIND CHANCE بودند. دیدن همین سه تا برام کافیه تا ایمان بیارم این کارگردان چقدر اهل ذوق و فکر بوده و چه اندیشه های نابی داشته؛ چرا که همیشه در فیلمهاش یه حرف جدید برای تماشاگر داره. حداقل برای من که چنین بوده. کارهای کیشلووسکی رو صرف نظر از علاقه شخصی که به مردم و فرهنگ و ادبیات و شکل زندگی در بلوک شرق دارم، بخاطر عمق تفکرات این مرد و بدیعیاتی که به من نشون می ده بسیار می پسندم.
در مورد این فیلم، هرچند که بنظرم به قدرت دو فیلم دیگه نبود، ولی نگاه سینما گران بزرگ به رابطه ی سینما و زندگی فردی توجهم رو جلب کرد چونکه این نگاه رو در سینما پارادیزو و Star Maker هم دیده بودم. ولی شخصا چنین رابطه ی خشن و غیر انسانی بین زندگی فردی و سینما رو قبول ندارم و این شکل فیلم سازی رو بیشتر یک جور حرکت صنفی و تبلیغاتی و یه جور هنر زدگی میدونم.
یک قسمت از دیالوگ فیلم رو هم بخاطر دوستم علی میذارم:
"-سینما هنر اوله. اینو کی گفته بود؟
=لنین.
-پس توافق شد!"
و دیگه اینکه با وجود علاقه ای که به فیلمهای این کارگردان دارم، تا حالا فقط سه تاشون رو دیدم چونکه می خوام فیلمها رو در موقعیتی ببینم که حداکثر حس رو بهم بده چراکه در غیر این صورت لذت دیدن یک فیلم خوب رو از خودم دریغ خواهم کرد. پس برای دیدنشون عجله ای ندارم!
23.10.2009-1:51am 1-یادم اومد که این چهارمین فیلمی بود که از کیشلووسکی دیدم! "A short film about love" رو هم دیده بودم. 2-گمون میکنم مقایسه ی این فیلم با فیلمی مثل سینما پارادیزو اصلا درست نبود. دیدن فیلم های کیشلووسکی مثل مخدری میمونه که چند روز بعد متوجه ی منگی ناشی از اون میشی! فیلمهای قبلی هم که دیدم همینطور بودند. بعد از چند روز اثرشون رو در خودم متوجه شدم. عمق ادراک بکار رفته در این فیلم هم الان کم کم داره برام هویدا میشه. متاسفم ولی سعی میکنم این رو تجربه ای کنم برای دیدن باقی فیلمهاش.
میخوام که این وبلاگ دفترچه ی خاطرات مصوّرم باشه. یه جور وقایع نگاری گاه به گاهِ شخصی؛ درباره ی خودم، کتابهایی که می خونم و فیلمهایی که میبینم. پست هایی که میذارم تقریبا برایند افکارم هست، پس گاه به گاه ویرایششون میکنم و چیزی به اونها اضافه میکنم. نمی ذارم راکد بمونند!